تبليغاتX
روزنامه ی دیواری
عمرزاهد همه طی شد به تمنای بهشت / خود ندانست که درترک تمناست بهشت "خیام"

سال تحصیلی جدیدو نوینی را آرزو می کنم  سالی که درآن آگاهی از نوع نابش برجهان حاکم شود

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 18:49  توسط ....  | 

بال هایت را کجا جاگذاشتی؟؟؟

 خدایا.........................

من چیزی زیاد از این هستی نمی خواهم

نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ ، نه بالی و نه پایی ، نه آسمان و نه دریا

تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت به من بده

و خدا کمی نور به او داد ....

نام او کرم شب تاب شد .....

خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است . حتی اگر به قدر ذره ای باشد

تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی....

و رو به دیگران گفت  :    

 کاش این را می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست که از

                                                                                          خدا جز خدا نباید خواست

 

(عرفان نظر آهاری)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 22:49  توسط ....  | 

نسل گل این بار هم از خار، ضربت می خورد---صبح ایمان از شب کفار، ضربت می خورد---بعد از این معیار عشق و نفرتی در کار نیست---از کف اغیار، فرق یار ضربت می خورد---خاک را در می نوردد لشگر کابوس و جهل---تا قیامت دیده ی بیدار، ضربت می خورد---طبق معمولی که در تاریخ نامعمول نیست---نص حق از ظن و از پندار ضربت می خورد!---روشنایی بخش هستی، آبروی آفتاب---با شبیخونی سیه رفتار ضربت می خورد---قلب نیشابور امکان غرق آتش می شود---عالمی عطار از تاتار ضربت می خورد---سرخ افشا می شود راز دو عالم، دین و داد---گنج دانش مخزن الاسرار ضربت می خورد---راز این وارونگی شد مایه ی بهتی سترگ---آسمان از خاک بی مقدار ضربت می خورد؟!---باغ ما کم خونی گل دارد و فقر نگاه---نرگس بیمار چون بسیار ضربت می خورد---بی جهت عالم به سمت و سوی ویرانی نرفت---خانه ویران است چون معمار ضربت می خورد---

سید حسن حسینی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 18:26  توسط ....  | 

 مگر نه چیزی که امروز در تسلط توست ناچار روزی از دست تو خواهد رفت ؟ پس ، اکنون از ثروت خویش ببخش و بگذار فصل عطا یکی از فصلهای درخشان زندگی تو باشد. جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 16:22  توسط ....  | 

 

چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟

بیایید از عشق صحبت کنیم

تمام عبادات ما عادت است

به بی عادتی کاش عادت کنیم

چه اشکال دارد پس از هر نماز

دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟

به هنگام نیت برای نماز

به آلاله ها قصد قربت کنیم

چه اشکال دارد که در هر قنوت

دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟

چه اشکال دارد در آیینه ها

جمال خدا را زیارت کنیم؟

مگر موج دریا ز دریا جداست

چرا بر "یکی" حکم "کثرت" کنیم؟

پراکندگی حاصل کثرت است

بیایید تمرین وحدت کنیم

"وجود" تو چون عین "ماهیت" است

چرا باز بحث "اصالت" کنیم؟

اگر عشق خود علت اصلی است

چرا بحث "معلول" و "علت" کنیم؟

بیا جیب احساس و اندیشه را

پر از نقل مهر و محبت کنیم

پر از گلشن راز، از عقل سرخ

پر از کیمیای سعادت کنیم

بیایید تا عین عین القضات

میان دل و دین قضاوت کنیم

اگر سنت اوست نو آوری

نگاهی هم از نو به سنت کنیم

برادر چه شد رسم اخوانیه؟

بیا یاد عهد اخوت کنیم

بگو قافیه سست یا نادرست

همین بس که ما ساده صحبت کنیم

خدایا دلی آفتابی بده

که از باغ گل ها حمایت کنیم

رعایت کن آن عاشقی را که گفت:

"بیا عاشقی را رعایت کنیم"

قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 16:22  توسط ....  | 

از استثنائـات است كه كسي را بـه خاطر آنچه كه هست دوست بدارند . اكثر آدمها چيزي را در ديگران دوست دارند كه خود به آنها امانت مي دهند : خودشان را ، تفسير و برداشت خودشان را از او. گوته

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 16:15  توسط ....  | 

من بدهکار تاریخی هستم که نابود کرده ام /که اگر این تاریخ نبود شاید .......    پس من تاریخ زندگیم  را ارج می نهم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 13:50  توسط ....  | 

مرداد

 

ما بدهکاریم
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتیم
چونکه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 19:25  توسط ....  | 

 

کاکل

 

با تو
بی تو
همسفر سایه خویشم وبه سوی بی سوی تو می آیم
معلومی چون ریگ
مجهولی چون راز
معلوم دلی و مجهول چشم
من رنگ پیراهن دخترم را به گلهای یاد تو سپرده ام
و کفشهای زنم را در راه تو از یاد برده ام
ای همه من
کاکل زرتشت
سایه بان مسیح
به سردترین ها
مرا به سردترین ها برسان

 

باز هم پناهی

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 19:24  توسط ....  | 

شب و نازی ‚ من و تب

 

همه چی از یاد آدم می ره
مگه یادش که همیشه یادشه
یادمه قبل از سوال
کبوتر با پای من راه می رفت
جیرجیرک با گلوی من می خوند
شاپرک با پر من پر می زد
سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد
سبز بودم درشب رویش گلبرگ پیاز
هاله بودم در صبح گرد چتر گل یاس
گیج می رفت سرم در تکاپوی سر گیج عقاب
نور بودم در روز
سایه بودم در شب

خود هستی بودم

روشن و رنگی و مرموز و دوان

من عفریته مرا افسون کرد

مرا از هستی خود بیرون کرد

راز خوشبختی آن سلسله خاموشی بود

خود فراموشی بود

چرخ و چرخیدن خود با هستی

حذر از دیدن خود در هستی

حلقه افتاد پس از طرح سوال

ابدی شد قصه حجر و وصال

آدمی مانده و آیا و محال..
بیکرانه است دریا
کوچیکه قایق من
های ... آهای
تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من
سردمه
مثل یک قایق یخ کرده روی دریاچه یخ ‚ یخ کردم
عین آغاز زمین
زمین ؟
یک کسی اسممو گفت
تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند
جیرجیرک آواز می خوند
تشنته ؟ آب می خوای ؟
کاشکی تشنه م بود
گشنته ؟ نون می خوای ؟
کاشکی گشنه م بود
په چته دندونت درد می کنه ؟
سردمه
خب برو زیر لحاف
صد لحاف هم کممه
آتیشو الو کنم ؟
می دونی چیه نازی ؟
تو سینه ام قلبم داره یخ می زنه
اون وقتش توی سرم , کوره روشن کردند

پاتو چرا بستی به تخت؟ عامو

پامو بستم که اگه یه وقت

زمین سکوت کنه طوری نشم.

کی , کی گفته زمین میخواد سقوط کنه؟

قانون دافعه گفت

چشممو دور ببینی می ری ددر!

بوی گوگرد می دی!

هی هوار!

فسفر و گوگرد و تشخیص نمی دن!

وای از اقبالم

باز بارون خیال , آسیاب ذهنتو چرخونده؟

باز فیلسوف و سوال

باز عارف و سفال

باز هستی و زوال

باز آمال و محال

باز شاعر و نهال

باز کودک و خیال

کجاها رفته بودی؟

میخونه یا معبد؟

رنج ما قویتر از مشروبه!

میخونه افسونه!

پس چرا چشات شبیه چشای شیطونه؟

من نمی بخشم اگه , جای پات بی جای پام , روی جایی حک بشه!

کجاها رفته بودی؟

هیچ کجا...

رو شعاع هستی برا خودم میگشتم

همه چی برای من ممکن بود

تو خودت می بینی همه چیز عادی بود

کاه دادم به خر

کفشامو بردم گذاشتم تو کپر , که یهو نصف شبی سگ نبره

فرغونو شستم که سیمان تو کفش خشک نشه

لحافو رو بچه ها پهن کردم

همه چی ! همه چی!

همه چی برای من ممکن بود

کار و تولید و تلاش

حرمت همسایه

می دونستم که سلام یعنی چه؟

می دونستم که زمان معناش چیه

من کیه

اون کدومه

میدونی؟

بعدش هم

گردن و صاف کردم

خیره ماندم به دور

انگاری سایه ام افتاد رو ماه

مثل یه هول

مثل یه غول

به خودم گفتم من انسانم

من شعور همه آفاق هستم

می تونم برای شیر زائو ماما بشم!

می تونم پلنگ و زنجیرش کنم

می تونم با تیشه چنارو سرنگون کنم

می تونم!

بعدش هم زد به سرم که برم پشت سوال

برگردم به کودکی

تا که با چرخ خیال

وصله نور بدوزم به پیراهن شب..

یه هو وسوسه شدم رفتم توی ماممکن!

تو ناممکن, فیل هوا میکردن؟

آره ! خوب ! فیل هوا !!

که می خواستی برگردی به کودکی؟

آره , خوب , پشت سوال

کی تا حالا برگشته به کودکیش؟

کی ؟ کجا ؟

کی ؟ کجا ؟

می خواستم , میخواستم اما مقدورم نشد

باید مقدورم بشه

آه!

خنده های بی دلیل

گریه های بی دلیل

خیره گی ها , خیره گی ها , خیره گی

خیره گی ها و سکوت

خیره گی و افق سرخ غروب

خیره گی و علف ترد بهار

خیره گی و شبح کوه و درختان در شب

خیره گی و چرخش گردن جغد

خیره گی و بازی ستاره ها

خنده بر جنگ بز و گیوه پهن مادر

گریه بر هجرت یک گربه از امروز به قرنی دیگر

خنده بر عرعر خر

من!

من باید برگردم ,

تا تو قبرستون ده , غش غش زیسه برم

به سگ از شدت ذوق , سنگ کوچیک بزنم

توی باغ خودمون انار دزدی بخورم

وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم

آخه!

تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده

کلید کهنه صندوق عجائب , لای دستمال کدوم پیرزنی پنهونه

راز خاموشی فانوس کجاست؟

گناه پای شل گاو سیاه گردن کیست

چه گلی را اگر پرپر بکنی شیر بزت می خشکه,

من باید برگردم تا به مادرم بگم , من بودم که اون شب ,

شیربرنج سحریتو خوردم

من بودم , من بودم که اون شب شیربرنج سحریتو خوردم.

تا به بابا بگم , باشه باشه , نمی خواد کولم کنی !

گندوما رو تو ببر , من به دنبالت می آم

قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ

دنبال مارمولکا , نرم تا اون ور کوه !

من می خوام برگردم به کودکی !!

 

من می خوام برگردم به کودکی !!

دیگه چی؟

کم و کسری نداری؟ دیگه چیزی نمی خوای؟

کمکم کن نازی.

ما باید خوب بخوابیم تا بتونیم فردا , برسیم به کارمون !

اگه ما کار نکنیم چطوری جوراب و شلغم بخریم؟

های, های, به هیچی اعتماد نکن

اگه خواستی از خونه بری بیرون

بی چراغ دستی و بی کلاه و شال , بیرون نرو!

ممکنه , خورشید یه هو سقوط کنه

یا یهو یخ بزنه

ما چرا می بینیم؟

ما چرا می فهمیم؟

ما چرا می پرسیم؟

خودتو میشناسی؟

من خودم یک سایه م.

منو چی؟

یادت می آم؟

سایه ای در سایهء یک سایه.

چت شده یهوکی؟

چیزی نیست!

تو سرم, تو سرم, روی شاخ ممکن , بوف کور میخونه ,

اون ورش تو جادهء ناممکن برف ریز می باره

تو هستی پیچ اضافی آوردم

نمی دونم اون پیچ مال بود یا نبود؟!

گمونم باز فلسفم عود کرده!

آخ خدا مرگم بده! "هگلت"؟

نه بابا !

"هگل" رو یه بار عمل کردم رفت پی کارش,

با پول گوشواره های تو و عینک ته استکانی خودم!

سرت خارش نداره؟ نمی خوای شاخ در آری؟

مگه من کرگدنم؟

آدمی چون عاقله به شاخ نیازی نداره!

البته یادم هست

این که ما مستعد تبدیلیم.

نگاه کن!

منو فرشته می بینی؟

نه بابا! تو آدمی

رنگ چشمم؟

میشی

قد؟

قد یه سرو!

اصل و تبار ایرانی.

ما چرا دماغمون پنگوله؟ رنگمو قهوه ایه , پاهامون باریکه؟

چون که از نژاد زرتشت هستیم.

خسته ای از هیات رنگینم؟

نازی جان ....

مرغ عشق از کفسش دررفته

شیرین خانم تو حموم سونا حوصلش سر رفته

اون هم فرهادش

دیش شو داده به اسمال آقا

جاش یه دیزی خورده بی نعنا , بی نعناع

مفشو رو گل رز فین میکنه

قسم بخور....!

جان.....سکوت....!

بیباکی یا بزدل؟

می ترسی از فردا؟

روز نو , روزی نو؟ راه نو , گیوهء نو؟

می ترسی؟

می دونم!

باز داری جوش می زنی که زبونت لال لال , یه وقت ارسطوم نباشه.

واه  واه  واه...!

افاده ها طوق طوق

سگا به دورش وق و وق

خودشو با کی طاق میزنه؟!

خودمو با کی دارم طاق میزنم؟

ارسطو آدم بود , دندون داشت , تو خونش آهن بود ,

مثل یک سنگ که آهن داره , وقتی که خواب کم داشت ,

چشماش قرمز می شد,

فلسفه یعنی رنج!

افتخاره که بگی رنجورم؟

رنج یعنی خورشید !

اگه خیلی دلخوری از اغراق , رنج یعنی فرمول !

رنج یعنی امکان

رنج  یعنی خانه

یعنی شربت و قرص و دوا

رنج یعنی یخچال

رنج یعنی ماشین

سنگ چخماق بهتره یا کبریت؟

پیه سوز روشن تره یا چاچراغ؟

تلفن راحت تره یا فریاد؟

وقتی فهمیدم زمین , توی تسبیح کرات , یکدونه ست....

جنسش هم از خاکه

سنگش هم جور واجوره , ماهی و علف داره , بهار و پائیز داره ,

خیالم راحت شد.

دیگه وقت زایمان , نمی ترسم از " آل" ,

چون به بازوی چپم , سرم خون می زنند

نمی ترسم از غول

نمی ترسم از سل

چون که در کودکی واکسینه شدم

خوشبختم , خیلی هم خوشبختم.

کار کردن یه چیز و خوشبختی یه چیز دیگه ست !

عاشق خرابه و تاریخی؟

کاروانهای شتر , خمره های کهنه , سکه های زنگار؟

یعنی چه این حرفا؟

شرق ذهنت , ابن خلدونت نیست؟

تو اصلا ویرانه می بینی تا برای سوسمارش جا تعیین بکنی؟

من گفتم ویرانه , منظورم تجزیه بود , جای سوسمارش هم تحلیلم.

حالیت نیست؟ مثل این که بعضی چیزا حالیمه!

کهنه در برکهء نو غلت می زنه و نو میشه!

قلبت بهتر از چشات می بینه؟

چی چی یو؟

حقیقتو؟

حقیقت یه لحظه ست: تفسیر یک تعبیره

نمی شه یه لحظه رو کشش بدیم؟

کش به درد تنبون " کانت " میخوره!

 

کش یعنی سردرد ! کش یعنی سیگار , کش یعنی تکرار ,

کش یعنی لیسیدن یک کاغذ بی مصرف که یه روز لای اون

شکلات پیچیده بود.

 

ما چرا می بینیم؟

ما چرا می فهمیم؟

ما چرا می پرسیم؟؟؟؟؟

 

سردمه!

مثل موری که زیر بارون تند ,

رد بوی خط راه لونه شو می جوره!

عین هستی و زوال

این قدر پا پیچم نشو!

 

بینمون دو تا ننو میشه گذاشت.

 

باقلا بار بذارم هستیتو تغییرش بدم؟

"پرودون" معده هستی رو داغون می کنه , عینهو " کارل ماکس "

که به جای ارزن , تخم مرغ به خورد مرغا می ده !

ده!!؟

جون تو !!

ده , اگه " پاتانجالیه " الک بدم روحتو پالایش بدی؟

اسب دریائی روحم , تو ساحل برق میزنه عین سراب.

روح من پاکه

مثل دل تو

مثل چش سگ

مثل دست نوزاد

 

سردمه !!

مثل آغاز حیات گل یخ.

جشن مرگم برپاست! این هم از همراهم ؟

من به دنبال دوای خودمم , ورنه اینو ازبرم ,

این که هر کی خودشه!

چه کنم؟ ها ؟ چه کنم؟

شلغم و لبوی هیچ وقت , از کجا گیر بیارم؟

برم از " گینه بیسائو " , خاک بیارم بریزم روی سرم؟

خاک وطن که بهتره.....!!

توی هر نیم وجبش هزار تا فامیل داریم.

سعدی و فردوسی

نادر و سبکتکین

لطفعلی خان و رهی

سگ اصحاب کهف

گاو سامری ها

خر عیسای مسیح

زین فرسودهء رخش رستم

کهش های چنگیز

خنجر اسکندر

جیگر پاره سهراب و دل تهمینه

چرکنویس غزلای حافظ

مهر باران شستهء مولانا

اشک مجنون  و مزار لیلی

صورت قرضای شیخ ابو سعید

تسبیح گسسته عین القضات

قرصای سر درد و سردرد و سر ابوعلی

سکه های حاج آمیز حاتم (آقا به تو چه)

صندوق جواهر خانم ملوک(دبیا)

تابلوی رنگ روغن استاد(به به چی چی شد؟)

جوهر مکتوبهء مرقومهء منظورهء اخراج تاتار , با ید منصورهء

ممدوحهء شاه سلطان ابن سلطان ابن سلطان ابن سلطان

ابن سلطان ابن سلطان(وای خدا مرگم بده)

تراش مدادای رابرت گراند

فندک اسقاطی جان کندی

کاغذ لی لی پوت مارکوپولو

فتق بند پدر سلطان حسین

هسته خرما های سعد وقاص

استکان نعلبکی حلق طروش

آخور اسب و الاغ منصور

بی شمار بابای شل از سگدو

بی شمار مادر کور از گریه

بی شمار کودک اسهالی بی سوت سوتک

بی نهایت تابوت !!

تازه جنس خاکشم مرغوبه ,

روی سر میچسبه , عین شاخ رو سر گاو

عین شب رو دل خاک

عین چشما و نگاه!

مگه با توپ و تفنگ جداش کنن.

جوهر وجود سر , ذات خاک وطنه !

 

سردمه !!

مثل یک سیب لهیده توی یخچال سونی.

عین آمال و محال

این قدر پاپیچم نشو !

 

بینمون دوتا ننو می شه گذاشت....

 

دوست داری بریم بیرون؟ یه کم گردش بکنیم؟

همه چیو از یاد ببریم؟ دستا رو حلقه کنیم؟ سفارش بلال بدیم...

بغل دریاچه ها , عکس رنگی بندازیم , قوها رو نگاه بکنیم , ابرا را ,

یاذته میگفتی : ما شعور مطلق آفاقیم؟

چیمون از خرسای قطبی کمتره؟

چطوره وام بگیریم و خرده  بورژوا  بشیم؟

بی خیال تاریخ !

بی خیال انسان !

بی خیال تشنه ها و دریا ! بی خیال گشنه ها و صحرا!

خیلی خوبه خدا......

نوکر و کلفت می گیریم هفده تا !

تو برای نوکرات چکمه بخر

همه لباسامو یه جا میدم به کلفتام.

شام که خواستی بخوری , دستمال بزن به گردنت.

 

در و دیوار و پر از تابلو کنیم.

تابلوی رود و درخت,

تابلوی فرشای تپلی!

هر وقت دیدم خسته ای

من موزیک " باخ " می ذارم,

درشکه سوار می شیم

من می گردم دنبال چترم.

تو منو صدا بزن: " آنا کارنینا " بیا

این دستمو اینجور می گیرم

تا که میشی و ماشا ماچش کنند

بعدش هم , بشون می گم: برین خونه بچه ها

قهوه تون سرد می شه ها !!

بشتابیم ولی آهسته....

" ل-تولستوی " با زبونی که به نافش می رسه

تو کویر جنگ و صلح

یه گوشه نشسته و خربزه قاچ قاچ می کنه

سرش عین سردار

ریشش عین پرچم

دلش عین  " سایگون "  در اولین شب سقوط

زنده یعنی زندگی ! این دیگه فلسفه نیست

از قضا فلسفه " دیویده " !

خوب؟ عیب و ایرادش چیه؟

دجیگر ....!!

" هنری دیوید " جیب بره.....!!

همه اش برای بال و پرواز ملودرام می بافه تا به بشر

حالی کنه , سی سنت پول قرض می خواد ,

که بره " والدن پوند " یه بال فرشتهء مرغ بخوره,

احساس بودن بکنه

بستنی لیس بزنه

بود و بقا اسطوره است

زیبائی اسطوره است

یا که آن سرخی سیب

یا که این خنجر سرخ

بندهء چند تا خدا باید بشیم؟؟؟؟!!!

 

تو دلت تاریکه؟

تو...

تو دلت تاریکه....!!!

" توماشو " نشی یه وقت

بگیرن به جرم بی دینی

بیست و هفت سال زندونت کنن؟

ما که " اوربانوس هشتم " نداریم

تا که شفاعتت کنه؟

 

به خدا ایمان داری ؟؟؟؟؟؟

 

من:خدا , تو جوانه انجیره

خدا , تو چشم پروانه است وقتی از روزنه پیله

اولین نگاهش به جهان می افته...

خدا بزرگتر از توصیف انبیاست

بام ذهن آدمی , حیات خانه خداست,

خدا به من نزدیکه , همین قدر که تو از من دوری!

برم ؟ برم زیر آسمون

روسری مو وردارم؟

موهامو افشون بکنم؟

 

" تاباهارتا "

مثل دود ظاهر بشه , برامون نمایش اجرا بکنه؟

پیر مرد خوبیه , خیلی هم با نمکه

یه جوری گریه میکنه , که می میری از خنده !

حرف نمایشو نزن

آرتیسته هی خودشو جر میده

تا به بشر حالی کنه

این همه بود و نبود بسه دیگه

یه کمی هم

به " چه بود " فکر بکنین !

یه کمی فکر بکنین!

اون وقتش توی سالن

" لیدی " خانم با سگش لاس می زنه

مادرش

پشت سرش

میزنه به صندلی که دخترش

چشم نخوره ....!

بعدش هم خیلی یواش

زیر گوش کانگوروش غر میزنه

" لیدیو " دیدی " کانی " ؟

شش ماهه آبستنه!

توله سگه بی عرضه.

 

سردمه !!!

مثل یک سگ که توی جنگ سگی

حس بویائیش ,رفته باشه از دست

عین فیلسوف و سوال

این قدر پاپیچم نشو!!

خوش به حال " تجرید "

چون که هر کس رو مدار خودشه

به خیال تو چنار , گنجشک رو می فهمه؟

لاک پشت برا میگو جشن تولد می گیره؟

حاجی لک لک عاشق دختر درنا می شه؟

کبوتر جنازه پروانه رو توی تابوت می ذاره؟

تابستان , دنبال روح مگس مرده می گرده؟

به بهار چه , که پلنگ سر زا رفته؟

زمستون می شینه و برای جغد دلتنگ

تار و سنتور می زنه؟

تو عروسی دو خرس , فیل عربی می رقصه؟

گربه , کی به خاطر سر و صداش تو نیمه شب

از یه پیر مرد تنها

که دو ساعت تو سکوت فکر کرده

تا که اسم زنش یادش بیاد , عذر خواهی کرده؟

آرزوی گل نسرین اینه ؟

که به جای گل نسرین , جوجه تیغی باشه؟

 

 

سردمه...!!
مثل یک بابونه

که تو گوش تردش , باد , هی می خونه

خوشگله؟!!!

سرنوشتت اینه

تو دهن پا زن پیر , آب بشی

آفتابو از یاد ببری , خواب بشی

فردا صبحش ناغافل , یه پشکل نلب بشی

عین شاعر و نهال , این قدر پاپیچم نشو!

 

بینمون دو تا ننو میشه گذاشت.

 ما چرامی بینیم
ما چرا می فهمیم
ما چرا می پرسیم
مگس هم می بینه
گاو هم میبینه
می بینه که چی بشه ؟
که مگس به جای قند نشینه رو منقار شونه به سر
گاو به جای گوساله اش کره خر رو لیس نزنه
بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه
خیلی هم خوبه که ما میبینیم
ورنه خوب کفشامون لنگه به لنگه می شد
اگه ما نمی دیدیم از کجا می فهمیدیم که سفید یعنی چه ؟
که سیاه یعنی چی؟
سرمون تاق می خورد به در ؟
پامون می گرفت به سنگ
از کجا می دونستیم بوته ای که زیر پامون له می شه
کلم یا گل سرخ ؟
هندسه تو زندگی کندوی زنبور چشم آدمه

درک زیبایی ‚ درکی زیباست
سبزی سرو فقط یک سین از الفبای نهاد بشری
حرمت رنگ گل از رنگ گلی گم گشته است
عطر گل خاطره عطر کسی است که نمی دانیم کیست
می آید یا رفته است ؟
چشم با دیدن رودونه جاری نمی شه
بازی زلف دل و دست نسیم افسونه
نمی گنجه کهکشون در چمدون حیرت
آدمی حسرت سرگردونه
ناظر هلهله باد و علف
هیجانی ست بشر
در تلاش روشن باله ماهی با آب
بال پرنده با باد
برگ درخت با باران
پیچش نور در آتش
آدمی صندلی سالن مرگ خودشه
چشمهاشو می بخشه تا بفهمه که دریا آبی است
دلشو می بخشه تا نگاه ساده آهو را درک بکنه
سردمه
مثل پایان زمین

عین عارف و سفال

این قدر پاپیچم نشو!

بینمون دوتا ننو می شه گذاشت.

ما چرا می بینیم؟

ما چرا می فهمیم؟

ما چرا می پرسیم؟؟

گربه هم می فهمه

رود هم می فهمه

سنگ هم میفهمه

 

می گی نه؟ می گی نه؟

خب دم گربه رو لگد بکن!

سنگ و صیقل بده و بوداش کن!

اگه وارونه اش کنی , شکل یک خمره می شه

خمره رو خرد بکنی خاک می شه

خاک هم می فهمه , باد هم می فهمه

ار بخوای به آشیون یه کلاغ نزدیک بشی

و به جوجش دست بزنی چشمتو درمی آره !

همچی قارقار می کنه

که انگاری دختر شاه پریون

سر هفتا دختر , یه پسر کاکل زری زائیده...

کز کردی تو شونه هات و خودتو می بینی..!

پرده پنجره چشماتو

وردار و ببین دنیا را , دیدنیه!!

چشم ما رفتنیه! زندگی مهلت پرسیدن به ماها نمی ده...

این جهانی که همش مضحکه و تکراره!

تکه تکه شدن دل چه تماشا داره؟...

 

دیده ام دیدنی دنیا را.....

چرخه و چرخشه و پرگاره!!

خیابون مهمتر از پاهای " ژان پل سارتره "

منظورم رفته و جای رفته

چمن از نگاه " پابلو نرودا " جدیدتره!

منظورم سیر و منزلگه سیر

سیستم سرگیجه کار و حقوق

لذت جویدن و مزهء " کافکا " را خنثی کرده

منظورم غریزه و قانونه

تک پا رفتن همسایه " واگنر" , اونو دلخور کرده

منظورم رابطه و دریافته!

سویس کامل بشقابای  " مادام بواری"

هنر آشپزیشو لوث کرده

منظورم عاطفه و تکنیکه

پشت ای پنجره , علم

چتر شک دستش و از آفتاب حرف میزنه.

با کت وارونه , در باب حواس

با کفش لنگه به لنگه , در باب جهت

با هیاهو , در باب سکوت , تز می ده !!

پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست.............

سردمه!!

مثل یک چوب بلال , که تو قبرستون افتاده باشه

عین کودک و خیال , این قدر پاپیچم نشو

بینمون دو تا ننو می شه گذاشت

پس چرا مورچه دونه می بره؟

همچی تند و تیز می ره که انگاری

اگه نره چرخ دنیا پنچره!

جیرجیرک برای کی می خونه؟

شب چرا تاریکه؟ ماه چرا طلائیه؟ گل چرا رنگینه؟

آفتابگردون بی جهت می گرده؟

کبوتر بی خودی می چرخه؟

بغ بغو بی معناست؟

همین جوری رو پارچه عکس شقایق می کشند؟

موشه بی هیچ لذتی بچه می زاد؟

خودت گفتی , بعدش هم خندیدی.....!!

شب و روز تو گوش "واگنر" ,

دهل نت می زدند؟

" کافکا" هیچ وقت نخندید؟

گل رز را نشناخت؟

شعاع طلائی خورشید و درک نکرد؟

عرعر بچه همسایه رو هیچ وقت نشنید؟

دلمون هندونه

فکرمون هندونه

روحمون هندونه

با یه دست سرنوشت

یکی شو برداریم بسه!!!!!

بابا!

اصلا به ما چه که حاجی لک لک

عاشق دختر درنا میشه ؟یا نمی شه!!

می گی ما , برای روح مار و مور

حلوا خیرات بکنیم؟

فرق ما با اونا که ما فقط حرف می زنیم

لطف حرف هم مایه دردسره!!!

 

مرحوم زنده یاد حسین پناهی

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 14:22  توسط ....  | 

سلام ،خداحافظ

چیزی تازه اگر یافتید

بر این دو اضافه کنید

تا بل

بازشود این درگم شده بر دیوار

 

حسین پناهی
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 14:9  توسط ....  | 

برای اعتراف به کلیسا می روم

روی در روی علفها ی روئیده

بر دیوار کهنه می ایستم

و همه گناهان خودم را یکجا اعتراف می کنم

بخشیده خواهم شد به یقین

علفها بی واسطه با خدا سخن می گویند

زنده یاد حسین پناهی

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 14:8  توسط ....  | 

رسالت من

و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم

حسین پناهی

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 13:44  توسط ....  | 

  

...هر کجا هستم ، باشم،آسمان مال من است.

پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است


چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچهای غربت؟من نمی دانم
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست .
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.
چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی ،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون”است.

رخت ها را بکنیم:
آب در یک قدمی است.

روشنی را بچشیم.
شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.
گرمی لانه لکلک را ادراک کنیم.
روی قانون چمن پا نگذاریم.
در موستان گره ذایقه را باز کنیم.
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.
و نگوییم که شب چیز بدی است.
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.....


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 13:42  توسط ....  | 

برای کوبیدن یک حقیقت ، خوب به آن حمله مکن ، بد از آن دفاع کن « علی شریعتی »

همان که ما با بسیاری از مفاهیم دین و عبادت و عشق و زندگی کرده ایم !!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 18:7  توسط ....  | 

می گویند :روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون ٬ بدون اين که متوجه شود

 از بين او و مُهرش عبور کرد .

 مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: هی ٬ چرا بين من و خدايم فاصله انداختی ؟

مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلی هستم ٬ تو را نديدم !

تو که عاشق خدای ليلی هستی ٬

چگونه مرا دیدی ؟

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پُر ز لیلا شد دل پر آه او 

گفت یا رب ٬ از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق ٬ دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

واندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست ٬ آنم می زنی

خسته ام زین عشق ٬ دلخونم مکن

من که مجنونم ٬ تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ٬ من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق ٬ یکجا باختم

کردمت آواره صحرا ٬ نشد

گفتم عاقل میشوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی ٬ گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 15:33  توسط ....  | 

 

ترجیح می دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا این

که در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم .


دکتر شریعتی  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:45  توسط ....  | 

اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي
دل بي تو به جان آمد وقت است كه بازآيي
دايم گل اين بستان شاداب نميماند
درياب ضعيفان را در وقت توانايي
ديشب گله زلفش با باد هميكردم
گفتا غلطي بگذر زين فكرت سودايي
صد باد صبا اين جا با سلسله ميرقصند
اين است حريف اي دل تا باد نپيمايي
مشتاقي و مهجوري دور از تو چنانم كرد
كز دست بخواهد شد پاياب شكيبايي
يا رب به كه شايد گفت اين نكته كه در عالم
رخساره به كس ننمود آن شاهد هرجايي
ساقي چمن گل را بي روي تو رنگي نيست
شمشاد خرامان كن تا باغ بيارايي
اي درد توام درمان در بستر ناكامي
و اي ياد توام مونس در گوشه تنهايي
در دايره قسمت ما نقطه تسليميم
لطف آن چه تو انديشي حكم آن چه تو فرمايي
فكر خود و راي خود در عالم رندي نيست
كفر است در اين مذهب خودبيني و خودرايي
زين دايره مينا خونين جگرم مي ده
تا حل كنم اين مشكل در ساغر مينايي
حافظ شب هجران شد بوي خوش وصل آمد
شاديت مبارك باد اي عاشق شيدايي

غزل حافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:42  توسط ....  |