تبليغاتX
روزنامه ی دیواری
عمرزاهد همه طی شد به تمنای بهشت / خود ندانست که درترک تمناست بهشت "خیام"

اذن او بر همه چیز جاری است او آفریدگار است و سرچشمه هر چیزی که آفریده شده نیک و بد  زشت و زیبا، تا ما چه طلب کنیم آیا ما به وظایف خود به عنوان یک انسان جویای کمال  واقفیم ؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 11:54  توسط ....  | 

شعر خانم شهناز نیرومنش را می خواندم :

ظرف ادراک مرا پر می کند در من خالی تبلور می کند

و بسیار اندیشیدم و به یکباره این شعر را در ذهنم شنیدم

ظرف ادراک مرا پرحجم ساز    تا بگنجاید درون سینه ام رازو نیاز

ظرف ادراک من باید جایی داشته باشه تا وجود بی نیاز او رو درک کنه و من تمام وجودم را انباشته بودم

و یاد این نوشته افتادم مظروف بیش از توان ظرف  سر می رود حتی اگر رحمت باشد پس گنجایشی لازم است  

 شعر خانم شهناز نیرومنش را از سایت عرفان کیهانی برداشته ام که متن کاملش در ادامه ی مطلب هست   شعر بسیار پرمحتوایی است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 10:17  توسط ....  | 

قبلا خیلی اتفاق می افتاد وقتی حرفی می زدم حس کنم طرف مقابلم درکش از حرف من خیلی متفاوته یا حتی نقطه ی مقابل حرف منه تو نوشته ها هم اینو درک کرده بودم تو همه چی و بعد دریافتم گاه افرادی که باهاشون حرف می زنیم کلام و صدا و ندای درون خودشون رو می شنوند نه حرف مارو چون خودم هم تو این موقعیت قرار گرفتم

((من سخن مي گويم ، اي برادران بي توجهم ، من حقيقتا سخن ميگويم ، اما شما فقط کلام خويش را ميشنويد)) « جبران خليل جبران »

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 8:59  توسط ....  | 

یاد سهراب به خیر که در شعرش هست قبله اش توصیفش

قبله ی من نیز متحرک گشته هر زمان در جایی است

 روی رود نیلی می رود مستی بخش

روی نیلوفرها می نشیند زیبا

روی آن دشت بلور که غروب رنگین است

روی سنگی مبهم گوهری زرین است

مست درحرکت هاست

روی جامم امروز عکس او ، وه پیداست

مستیم از این است که دلم رنگین است

به ، که این روزها غم عشقم این است

مست از اعیانت چشمهایم این است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 10:8  توسط ....  | 

زیر عکس وب لاگ نوشته ایست و مضمون آن این است که نیمی از خود را نمی شناسم و بعد آرزو برای انسان بودن که این هر دو با هم مغایر بود این پارادوکس را این روزها چه خوب درک می کنم چطور کسی که نیمی از خود را نمی شناسد می تواند ادعا کند که خدا را می شناسد و دنیارا .......؟؟؟چقدر خوشحالم که با فرادرمانی آشنا شده ام  کاش تو هم بیایی و این را دعوتی تلقی کنی و بعد بدانی تا بحال عیدی به این لذت بخشی دریافت نکرده ای

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 11:15  توسط ....  | 

 ناشناس بود انگار خود را هم نمی شناخت عمری است که به خود واقعی سر نزده است و او را نمی شناسد و بعد توصیه ای و راهی و استادی و آموزشی و شناختی و رحمانیتی و خدایی که همیشه در همین نزدیکی است و ازمیان برداشتن این خود که سالها مرا از او گرفته بود و باز شدن معنای این شعر حافظ

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

و سپس او از  خویش نجات یافته بود

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 11:37  توسط ....  |