تبليغاتX
روزنامه ی دیواری
عمرزاهد همه طی شد به تمنای بهشت / خود ندانست که درترک تمناست بهشت "خیام"
خدایا باز با خود تمرین می کنم شاید بتوانم کمک تورا سپاسگزار باشم و تو نیک می دانی به سعی خود نمی توانم  

از آنجا که بخشش از آن اوست  قضاوت و داوری هم حق اوست و گاه همین قضاوت ممکن است تکلیف مرا هم شدیدا ناگوار کند  این که دیگر  بی عدالتی نیست .... هست ؟؟؟ زمانی که خودم تکلیف قضاوت و حق را به عهده می گیرم  باید بتوانم عواقب آن را هم بپذیرم ؟؟؟ آیا می توانم ؟ اگر نمی توانم پس می پذیرم که قضاوت نکنم

باز به سعی خودم نمی توانم.....  قضاوت نکردن بسیار سخت است .....   بار الها تنها یاری دهنده توئی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 8:47  توسط ....  | 

 خدایا هر چه به سعی  خود می کردم دورتر می شدم سعی دیگران هم فایده ای نداشت جنسش تزویر بود دروغ و نیرنگ به آن آغشته بود حماقت و کوته نظری در آن نهادینه می شد و حال آنکه دین خدا چیز دیگری بود و نمی دانستم  هنوز در عجبم از این انتخاب  من ""هیچ ""شده دوباره نو می شوم فن آوری و فرآوری می شوم آن هم بدست توانای تو  روزی که دعوت شدم را فراموش نمی کنم حلقه ها پشت حلقه ها می رسید و تمام آن به سعی تو بود  حلقه ای من جداشده از زندگی را به زندگی وصل می کرد و آن هم به اراده و میل  تو و حلقه ی بعدی دستم را می گرفت و آگاهی می داد حلقه ای می شد تا  دستم به دست رسول خدا می رسید دست او را با افتخار بوسه می زدم  و خوشنود بود م و به حماقت خود واقف می شدم  کسی  برایم هدیه ای آورده بود از قرآن در قلبم می نشاند نهالش شیرین ترین میوه ها را بار می آورد و روز بروز مرا در خود می گرفت دیروز گمان می کردم کسی آمده نور تو را با خود ببرد امروز دریافتم که من در نورتو پناه گرفته ام نه به میل خود که به اراده و دانایی و تو انایی تو هوشمند با اقتدار چه کس می تواند این نوررا از من بستاند اگر تو مرا راهنما باشی نور تو  مرا قرین رحمت می کرد زیر پوستم شسته می شد سرم از زیر فشار نادانی و جهل رها می شد  دانایی هدیه ی توست به پیامبرانت و آنان که دوستی آنان را شایسته می یابی  و از چه مرا که گناهکارو خطاکرده ای بیش نیستم پذیرفته ای  دستم که بدست رسول خدا رسید نوری دردلم حس کردم نوری عاشق و روابطم با خدا برقرار می شد این رابطه را کسی دزدیده بود جهلم نادانیم اطرافیانم  و تو آنها را زدودی و به من پسش دادی گم کرده ای به مقصود نزدیک می شد خدایا من از ذره ای خاشاک که درنور تو تبلور می کرد کمتر شده بودم نورت که تابید این ذره  دیگر به سعی خود منتظر هیچ چیز نبود قدرت تو مطلق است من  به مهمانی تو دعوت شده ام به مهمانی نورو آینه و آب و زندگی  این مهمان نمک خورده... نگذار نمکدان شکن شود  تا آخر راه همراهیت را از من دریغ مکن  خدایا این روزها زیباتر از تصور من است نور هدیه ی کوچکی از تو بود به من برای اینکه اطرافم را بفهمم 

هرچه بدست ناتوانم فرو ریخته بودم دست قادری باز سازی می کند چیزهایی را نشانم داده که توان گفتنم نیست  خدایا سخت خطاکرده بودم خطاهایم را بر من ببخش که تنها بخشاینده توئی  می دانم راه سخت است و مقصد نزدیک و می دانم جز به توان تو راه را نمی یابم به طاقت خود شک دارم اما به توانایی تو ذره ای شک ندارم هدایتم کن ای دانای توانا و مرا در پناه نورهدایتت بگیر که جز به رحمت تو بر هیچ چیز امیدندارم   چقدر جاهلانه به خود متکی بودم حال آنکه امروز عاجزانه در پیش گاه تو ملتمس رحمتم و این گدایی برایم لذت بخش ترین تضرع است  دوستت دارم نه در خیال و وهم که در دلم که به اندام و جوارحم

خدایا حرفهایم موعظه های کشدار نیست عملم را با آن یکی کن که آن  هم از اختیار خودم خارج است و جز به سعی تو ممکن نمی شود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 12:57  توسط ....  | 

 به خدا که جز به لطف خودت به هیچ چیز دیگر امید ندارم

ابتدا می اندیشیدم تمیز دادن دو قطب نورانی از ظلمانی نباید سخت باشد

مگر نه اینکه در  اینجا در این دنیای خاکی    تنها بینش من خطاکار  اختیار است ؟ آنرا هم که سالهاست با غبار پوشانده ام  پس جز به راهنمایی و نور هدایتت امیدی ندارم این مسیری نیست که به تنهایی قادر به رفتن باشم مگر به نور هدایت  و کمک حلقه های وصل  خدایا در این هدایت  مرا در پناه خود بگیر که جز پناه تو هیچ امیدی ندارم چشم دلم را بینا کن آنجا که نورتوو عشق تو که می تابد مزین می شود به تمام اسماء نازنینت   جلال تو در دل کوچکم به اندازه ی چشمه ی کوچکی نمایان می شود و وصل را محقق می کند بخشش تو چه بی منتهاست مهربانیت چه سرشار  زندگی در پناه تو چه گوارا

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 19:57  توسط ....  | 

دریافتی دیگر از حمله ی  به خطا و یا احمقانه  شب گذشته

گاه کسانی خطا می کنند سخت هم خطا می کنند خطایشان تا استخوان مارا می لرزاند و بعد معذرت خواهی می کنند آیا ما  چگونگی بخشیدن را بلدیم ؟؟؟ چگونگی ایجاد این ظرفیت را چطور ؟؟ هنوز در عجبم مسیح چگونه بخشیدن را آموخته بود  رسول خدا چگونه خارو خاشاک را برسرش تحمل می کرد؟ دل نمی سوزاند و به طور واقعی می بخشید چون صفات خدارا دریافته بود  ....آیا سالها تظاهر به مهربانی و بخشش نکرده ایم ؟؟؟آیا از ته دل توانسته ایم ببخشاییم ؟؟ چه کس را گول زده ایم ؟  فقط خودمان را  خدا قادر تواناست و  حق خود را می بخشد و به حق الناس کاری ندارد 

 کسی که خطا می کند یا احمق است یا بطور واقعی خطاکار اگر احمق باشد که دلسوزی معنا ندارد پس دعا یش کنید که مسیر خوب را بیابد  و اگر خطا کار باشد شایسته و مستوجب عقوبت است و ما برای او هم باید رحمت بخواهیم  چرا که نزد  خدا هم عدل و دادگری رعایت می شود او عادل و دانای مطلق است و تمام هستی  او هوشمند  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 15:28  توسط ....  | 

 نجوایی با خودم وقتی جنس پرنیان تو را انتخاب می کند یعنی به رحمت بیش از دیگران نیازمندی رحمت از آن گناهکاران است   بی گناه را چه نیاز به رحمت و البته چه کس می تواند ادعا کند بی گناه است ؟؟؟؟

و فهمیدی سلسله ی موی دوست حلقه دام بلاست یعنی چه ؟؟؟  فهمیدی جهت را که درک کنی  هیچ راه فراری نیست مگراینکه  اصلاح شدن را بپذیری دوراهی که دیگر شک کردن ندارد ؟ دارد ؟؟ او درون خانه هم می آید همان گونه که خدا هم می آید   به چشم دیدی ؟؟؟پس دم فرو بند و بگو ای نور ای پاکی ای بزرگوار ای خدای قادر و توانا که قدرت در ید توست  کمال می خواهم نه هیچ چیز دیگر راه یافتن به معرفت و هدایت تو را می خواهم کمک کردن و دست گیری ازآن  توست و سپاسگزاری سهم کوچکی از برای من مرا به خود راه ده نگذار چیزی  بیاید و نور تو را ببرد و من باز غافل شوم  او فریبش را می آورد  مرا هوشیارتر کن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 13:46  توسط ....  | 

جنسی ازپرنیان  پر از نور

استاد می گفت : وقتی بینش و شناخت میسر شد راه به تو می گوید که چگونه بروی !! نمی فهمیدم ، چقدر کودن بودم و خبر نداشتم

یادم می افتاد به دستمالی که نور در آن پیچیده بود و از آسمان می افتاد  و بر سر من نشسته بود  این همه آدم گرفتار که در هم غوطه می خوردند و این وسط هدیه ات برای من آمده بود که خدایا یک گام به سوی تو را چه خوب پاسخ می دهی حرکت کوچکی که برکت می آورد و برکتی که هدیه  اش آگاهی است به وسع و فهم و درک هر کس

تنها یک روزنه از نور تو تابیدو  و آن نور با من چه کرد تمام ذرات دنیا متبلور شده است تمام اتفاقات رموز می شود  سیب چه زیبا شده دردلش پر از ذرات براق و نورانی است   معلم شاگرد می شود و شاگرد معلم تا بحال چرا نمی دیدم  چشمهایم به نور تو شسته می شود و چه زیباست این شسته شدن

دریافت ها ذره ای از قدرت توست 

درکلاس دیروز امتحان تاریخ از دانش آموزان می گرفتم  بچه ها کم و بیش چشمهایشان در حدقه ها حرکت می کرد سرها روی برگه ها می چرخید تقلب می کردند و الحق این لذت بچه گانه به جانشان چه شیرین بود هرچه سعی می کردم مانع شوم نمی شد بالاخره دختری به هوای سوال جوابی را می خواند که ببیند درست است یا نه و دیگران که به همین معجزه های کوچک دلخوش کرده بودند می خندیدند ..  امتحان که تمام شد امتحان های من  بود که شروع می شد ،،،باور نمی کنید باقی داستان را بخوانید تنها چیزی که همیشه در توان ماست موعظه های بی عمل است و از همین رو اثر نمی کند  به بچه ها گفتم آیا نمره ی کم بهتر از دزدی نیست ؟؟  یکی از بچه ها گفت اگر دوستمان راضی باشد که دیگر دزدی نیست  گفتم او راضی باشد معلم هم راضی است ؟ دیگری گفت اگر معلم راضی بود چه ؟ شاگرد دیگری گفت خدا هم راضی است ؟ یکی از بچه ها گفت خانوم شما می توانید ادعا کنید که تا بحال دزدی نکرده اید و همه خندیدند صادقانه گفتم نه من هم نمی توانم  حال آنکه درمی یافتم دزدیهای من از این هم کلان تر بوده  اتفاق آخر مرا باز به آغوش و پناه خدا می برد  دانش آموزی بلند شد و گفت در حدیثی از رسول خدا خوانده ام هر کس فریاد مسلمانی را بشنود و به یاریش نشتابد  مسلمان نیست  ،،،پس می بینید که تقلب معنایی جز یاری ندارد  اینجا بود که شناخت یک قدم جلوتر می آمد   و من با یک "من " توجیه گر روبرو می شدم که قادر است همه چیز را توجیه کند و به خدا و پیامبر نسبت دهد و دریافت می کردم که بارها از این توجیهات به کار برده بودم و گمان می کردم فریب را از شیطان می خورم حال آنکه در دغل کاری از او هم پیشی گرفته ام مگر نه اینکه شیطان تنها وظیفه انجام داده است  پس سزاوار لعن اوست یا  نفس من ؟؟؟؟ او که تنها فرمانبرداری کرده است  و من مجری اوامر  از خودم ترسیده ام  پناهی حق تر از دامان دوست نمی یابم  ای نور ، ای عشق ،ای سراسر نام و بی نام تر از نور مرا در پناه خود بگیر بی تو هرگز ممکن نبود چیزی را دریابم تمام زندگیم اتفاق بود و دریافتی حاصل نمی شد  از این  "خود"  که مرا از تو دورکرده بود هراسانم  و محتاج یاری تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 11:53  توسط ....  | 

سلام به تو که نامت آغاز تمام آشناییهاست

چه نبرد سختی است خدایا دست به یقه بودن با جهل و نا آگاهی و چقدر بر حقی و عادل خدای عزیز و مهربان   لحظه ای بر قلبم تابیدی و من حاضرم جانم را بدهم تا ترا بیابم و خوب می دانم ابراهیم جگر گوشه ی خود را برای چه به  قربانگاه می آورد و اسماعیل از چه پذیرفته بود و تسلیم امر تو بود و تو مهربان ترین مهربانانی

هر کس به اندازه ی درک و فهم خودش آزمون می شود  حمله های کوچک و دریافتهای بزرگ چقدر دلنشین و گواراست  که هر چه نیکی است از توست و تو بزرگترین پاداش دانایان و آگاهانی پس بر دلم تابیدنت را آغاز باش که  پایان از تو نیست   که ابتدایی وآغاز،،، انتهایی برایت متصور نیستم اما من بنده ی ناچیز فنا پذیر هدیه ای از تو دارم که  می دانم فنا برای آن معنا ندارد چرا که ذره و پاره ایست از تو  بخش خاکم همواره افلاک را در میان گرفته بود و نمی دانست و خاک را می پرورید  بوی خاک مستش می کرد و فریب می خرید به ارزان ترین قیمت و به جایش روح هدیه می کرد تو را ........

دیشب روز عرفه بود شیطان دردمند و تحقیر شده تر از همیشه می نمود و من بر حسب اتفاق این جمله را در کشکول شیخ بهائی می خواندم و دیشب تمام وجودم را درد گرفته بود تمام تنم در چیزی می پیچید بیمار بودم و نمی دانستم خوابم یا بیدار مستم یا هوشیار فقط از خدا می خواستم مرا در پناه خود بگیرد ابتدا داشتم راضی می شدم به رضای او و تن دادن به بیماری  هزار بار در دلم گذشت اگر این رنج مرا به تو نزدیک تر می کند می پذیرم که انگار چیزی در سراسر وجودم تبلور گرفت دریافته بودم هدیه ی خدا هرگز رنج و بیماری و ناچیزی و درماندگی نیست و این هم از کرامات شیطان است  شیطان باز برای فریب فروختن آمده بود و خدا باز برای نجات   بیدار شدم با چنگی که به جانم کشیده می شد وبعد  دریافتم و  شفایافته بودم و مهربانی را حس می کردم و برای دیدارش بی تاب بودم خدایا این قطره را به اصل خود برسان    

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 14:29  توسط ....  | 

این نوشته را از سایت عرفان کیهان  کپی می کنم تا فراموش نکنم

  • بدترین کارما آن است که خلاف آنچه موعظه می کنید، عمل کنید، و آنچه را با زبان می خواهید، با دست انکار نمایید. انسان از طریق عملش قضاوت می شود، نه با فرمان هایی که صادر می کند.( س-ب)

  •  

     

    + نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 8:23  توسط ....  | 

     دوست عزیزو محترم

    از اینکه آمدی خوشحالم باید چیزی را برایتان می نوشتم راهی برای این ارتباط ندیدم  جز اینکه اینجا بنویسم و منتظر باشم شاید بخوانی

    مجرد که بودم خوب می دانستم همه چیز عشق است اما یاد نگرفته بودم چگونه عاشق باشم به اولین کسی که به من محبت کرد عاشق شدم   سالها بعد دنبال عشق حقیقی تری گشتم و مادر شدم  همه ی اینها عشق بود اما نه از جنس متعالی  این روزها عشقی را شناخته ام که تمام ذرات وجود من است نگاهم به تمام موجودات خدا عوض شده   به گربه ها که نگاه می کنم می دانم مخلوقات خدا گاه از ما انسانها  بیشتر به همنوعانمان خدمت می کنند آنها دیگران را قضاوت نمی کنند تهمت نمی زنند  بی هیچ ادعایی زباله های متعفن را از سطلها جدا می کنند تا نیمی از تعفنی که ما ایجاد می کنیم از بین برود  چشمهایم به چیزی شسته می شود و حرفهای سهراب را می فهمم  تمام کائنات  برای من اشرف مخلوقات پیام آورندگانی هستند شاید چیزی را درک کنم حال آنکه من به ابزار وابسته می شوم گول می خورم به چیزهای ساده مشغول می شو م و نمی یابم و وقتی یافتی دیگر قرار نداری همه چیز  هر روز و روز بروز زیبا تر و زیباتر می شود   دوست من قدمهای اول راه را بر داشته ام دنیایم دگرگون شده است خوب می دانم آفریدن هیچ حیوانی  و هیچ موجودی عبث نیست و همه در تسبیح خداوند 

    می دانم عشق حقیقتی بود که واقعیت روی آنرا گرفته بود واقعیت ساخته ی دستهای خودمان است و می دانم چشمهایم اینجا بسته شد تا دیدم گوشهایم نیز و تنها چیزی که می دید و می شنید دل بود وای چقدر  زیباست    شعرها جان می گیرند

    بی دلی در همه احوال خدا با او بود / او نمی دید و از دور خدایا می کرد

    می دانم  این سیستم آموزشی را که یافته ام تنها تجویزش عشق است آن  هم از  نوع حقیقی

    + نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 9:31  توسط ....  | 

     منتظر روزی هستم که واژه ها کفایت نکند گرچه این روزها هم واژه ها عمیقا نسبیند  

    تنها چیزی را که با خود انتقال می دهیم شعور است 

    + نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 8:51  توسط ....  | 

    هرلحظه  تجربه  ایست جدید وارد دنیای دیگری شده ام  بچگیم خدا پرست بزرگی بودم روزگاری لاییک شدم و امروز سخت عاشق  هر چه عاشق تر می شدم می دیدم او عاشق تر است می خواستم او معشوق باشد و من عاشق اما نمی توانستم با تمام قدرتم می خواستم عاشقشم شوم  حسادت می کردم و سخت در اشتباه بودم به چه چیز حسود می شدم نمی دانم!!!! او در اشتیاق و عاشقی هم اول است مگر نه اینکه صفاتش به کمال است و من باز نادان

    دلم می خواهد این موج را به دریا بریزم  چگونگیش را نمی فهمم

    و  این روزها به جایی نزدیک می شوم که دیگر ابزار کلام برایش کارآمد نیست تجربه ها و حسها عجیب و غریب است نزدیکانم گمان می برند باید برایم دل بسوزانند حال آنکه دیروزم شاید اما امروزم لذتی است که می خواهم در ان غرق باشم عمری را تلف کردم و او باز عاشق بود ....و عاشق معشوق کوچکی را در پناه گرفت کاش مثل ابزار دنیای مادی می توانست آنقدر سخت در آغوش بگیرد که در او ذوب شوم  اما اینجا هیچ ابزاری نیست او عاشق و من معشوق شدم حال آنکه امیدم این بود که او معشوق بماند و برای همین می گویم که نادانم چون عشق او حقیقی ترین عشقهاست صفاتش به کمال است

    این روزها می دانم دیگر هیچ نباید بخواهم و عاشق باشم به آنچه تو برایم می خواهی چرا که هرچه به سعی خود می کنم انتهایش می رسم به اینکه  بیش از آنچه باید بدانم  در اختیار توست پس تسلیم امر تو می شوم  و هدایت و رسیدن به تو را آرزو می کنم  

    + نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 8:38  توسط ....  | 

    نمی دانم این بیرون ریزیهارا تاب می آورم یا نه اما نیک می دانم از خودم تصفیه می شوم پالایشی است عجیب غربال می شوم از خودم از درون  مسمومیت ها و سم های خودم که بیرون می زند انگار آدمی چرکین که زیر چرخهای ماشینی از بدنش چرک و قیر بیرون می ریزد  امروز  نمونه ی این بیرون ریزیها برایم آشنا ست  دیگران هم که پالایش می شدند حس کرده اند نیک می دانم 

    + نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 12:20  توسط ....  | 

     دوست من  هر جا شنیدی حلقه ی اتصالی برپاست برو  و اعتصموبه حبل الله جمیعا و لاتفرقو شاید تنها راه برون رفت از این منجلاب که در آن دست و پا می زنیم  پیدا کردن حلقه های اصل و ناب است ؟؟؟؟ دیگر هر حرف خودم هم برایم معماییست نمی دانم چه چیز اصل است چه چیز نیست تنها اصلم دین بر حق خداست و خدایی که در آن نزدیکی است  

    تازه حمله ها را به چشم می بینی آنگونه که دیگران دیدند ( ان کیست که در شعر فروغ  می گوید لای لای ای پسر کوچک من دیده بر بند که شب آمده است دیده بر بند که این دیو سیاه ..........دیو سیاه کیست )

     آن کیست که به نبرد با تو برخاسته در درون توست یا بیرون تو ؟؟؟؟؟؟؟؟ انالحق می زنی چرا ؟؟ آینه ها را می شکنی  ؟؟ تصویر را دیدی ؟؟؟  پس نبرد تو آغاز شده است ؟؟ آنچه باید می شکستم آینه نبود خطا کردم خودم را باید می شکستم ؟ پذیرفته می شود آیا ؟ آینه که شکست چیزی چند برابر می شد کوچکی ادعای خدایی می کرد شعرها حجومشان سنگین می شد داد می زدم حلاج هم رسید مولانا هم رسید  من هم رسیدم و تمام

    و تنها چند روز بعد جهاد و نبرد آغاز می شود عجب جنگ سهمگینی است  داد می زنم یا محمد چگونه یافتی  خدایا اگر تو مدد نکنی هرگز از این جنگ بین باید نباید هم خارج نمی شوم شک ندارم اگر نمی خواستی یاریم کنی حلقه ی وصل را برایم مهیا نمی کردی   تنها شرط اتصال چنگ زدن و شاهد بودن و ترک نکردن و تسلیم امر تو بودن است ؟؟؟؟ وای چقدر نمی دانم ...وای چقدر نمی دانم

    امروز می بینم جایی نوشته است آیینه چون روی تو بنمود راست    خود شکن آیینه شکستن خطاست    دیروز این شعر کجا بود درحافظه ای خاک گرفته آیا ؟؟؟ تجربه ی سختی است جهلم غولی شده به من حمله می کند  این حمله ها از کجاست  معنای هل من ناصر ینصرونی حسین چه بود؟؟؟   فزت برب الکعبه را معنا کنید ؟؟؟ خدا  یاریم کن گنجایشم کم است ظرف وجودم برای سوال لبالب است

    دیروز شک نداشتم که رسیده ام امروز شکسته و از خود پاشیده ام   فردا چه می شود   خوب می دانم نبرد آغاز می شود   حال به من بگویید  به قله باید مشغول بود یا مسیر راه ؟؟؟؟؟؟؟؟

    چرا هیچ کس به من نگفت آیینه شکستنم خطاست ؟؟ و این همان خدایی است که در وجود تو تکثیر می شود و منیتت غول می شود  ( من ترسیده ام )

    + نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 5:14  توسط ....  | 

    عزیز دلم آمدی برایم هدیه از حضرت علی مولایم آوردی  عزیز دلم بدو دیده منت  هدیه ای از این ارزنده تر یافت نمی شود می دانی یادم می آید در دبیرستان معلمی می گفت بچه ها رسول خدا می گوید امت من بالاترین امت ها و برترین آنهاست چرا که آنها مرا ندیده باور می کنند  امروز می گویم رسول خدا بر حق ترین مردم روی زمین بوده و هست و برگزیده ی خدا لایق ترین مردم است  تو  خوب می دانی کافری اسلام آورده است 

     نیک نگاه کن :مگر نه اینکه  همواره قلبها از کلماتی که ناگفته مانده اند می شکنند ( دوستت دارم رفیق روزهای سخت زندگیم )

    اینک من هم به تو هدیه ای از مولا می دهم

    درد تو در توست و نمی بینی

           و دوای تو در توست و نمی دانی.

           آن کتاب مبین الهی که حروفش اسرار پنهان را فاش می سازد،

           ذات توست.

           آیا خود را همین جرم صغیر و جسم حقیر پنداشته ای؟

           زنهار! چنین نیست،

           که جهان برین در بحر هستی تو مستغرق است.

                                                                                  حضرت علی (ع)                  

     

    + نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 12:7  توسط ....  | 

     ترسیده بودم به شدت با تمام وجود ترس در تمام رگهایم جریان داشت  بیدار شدم هراسان عرق کرده خیس خیس  همسرم نگران شد گفتم چیزی نیست خواب بدی بود اما باز نیم ساعت بعد وای چرا صبح نمی شود باز هم هراسان خوابی تا سرحد استخوان مرا ترسانده بود پناه می برم از شر  همه چیز به تو خدای یکتا و آزاد شدم آینه ها شکست خرد شد و ریخت آن زن متولد شد یادتان هست  نوشته های قبلی مست شدم از هست خویش هوشمندی را ..... رندی را.... تنها اینهارا   درک کردم خدایا به عزت و جلالت قسمت می دم منو خادم صدیقی کن برای دوستانم  خدمت به خلق را بر من بیاموز  من هنوز بر خشمهایم فایق نیامده ام گیجی و کج فهمی ...گیجم می کند خشمگین می شوم برآشفته می شوم حال آنکه دوروز نیست خودم  یک قفل را گشوده ام  هنوز قفلها بی شمار است و فهم من اندک  یاریم کن  یاریم کن
    + نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 11:59  توسط ....  | 

    اين مرد خود پرست

    اين ديو، اين رها شده از بند

    مست مست

    استاده روبه روي من و

    خيره در منست

    *

    گفتم به خويشتن

    آيا توان رستنم از اين نگاه هست ؟

    مشتي زدم به سينه او،

    ناگهان دريغ

    آئينه تمام قد روبه رو شكست

     

    حمید مصدق

    + نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 11:33  توسط ....  | 

    متهمم نکنید که ..........

    قضاوتم هم نکنید یک وقت ..........

    نگی ادعا کردم ها .........

    خودم می دونم  حتی ذره ای نمی دونم ..........

    اما همین یک ذره ی کوچولو مستم کرد .........

    بهتر بگم هستم کرد........

    الان دارم مثل کلاه قرمزی می گم تولد عید شما مبارک

     

    + نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 14:39  توسط ....  | 

     نه نه اشتباه نکن امروز روز تولد شناسنامه ایم  نیست  اما امروز متولد شدم باور کنید مگه تولد زنده شدن نیست  یکی از فهمهام زنده شد  انگار بود و نبود مرده بود جون گرفت .. می دونم می خندید   فکر می کنید دیوونه شدم یا ...... همسرم هم همین فکرو می کرد بچه هامم یک لحظه می خندیدم یک لحظه گریه می کردم تو هم اگر  اینجا بودی مطمئن می شدی شک ندارم اما خودم می دونم امروز شهادتین را گفتم یک بار دیگه از نو مسلمان شدم نه به واسطه ی تولدم تو خانواده ی مذهبی...... نه  نه ....به واسطه فهم و کمالات خودم هم نه .....به واسطه ی  یک استاد یک کلاس یک دریافت.... اینکه تو فهم یک چیز راه اشتباه رفته بودم اونم ۱۸۰ درجه  امروز دوباره گفتم نیست خدایی جز تو و به حقانیت محمد  ایمان دارم و مولایم علی است

    امروز عده ای برایم ترسیدند در حالی  که دیروزم ترسناک تر بود   من مسلمانم   دیگر چیزی نمی گویم نمایش نیست من از نفهمی زنده شدم  از تمام اشتباهاتم  آخ که اگر اشتباهاتم نبود آیا دریافتم  درست می شد........  کاش می دانستم چگونه مستیم را ثبت کنم نه در وب لاگ و کاغذ روی  روحم تا یادم نره

    + نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 13:38  توسط ....  | 

     

    با چشم ها

         ز حیرت این صبح نا به جای

    خشکیده بر دریچه ی خورشید چار تاق

    بر تارک سپیده ی ای روز پا به زای،

    دستان بسته ام را

    آزاد کردم از

    زنجیر های خواب.

     

    فریاد بر کشیدم:

    "- اینک

               چراغ معجزه

                                مَردُم!

    تشخیص نیم شب را از فجر

    در چشم های کوردلی تان

    سویی به جای اگر

    مانده ست آن قدر

    تا

       از

          کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب

    در آسمان شب

    پرواز آفتاب را !

     

    با گوش های نا شنوایی تان

    این طرفه بشنوید:

    در نیم پرده ی شب

    آواز آفتاب را ! "

     

    "- دیدیم

             (گفتند خلق، نیمی)

         پرواز روشن اش را، آری !"

     

    نیمی به شادی از دل

    فریاد بر کشیدند:

     

    "- با گوش جان شنیدیم

       آواز روشن اش را !"

     

    باری

    من با دهان حیرت گفتم:

    "- ای یاوه

                یاوه

                    یاوه

                           خلایق!

    مستید و منگ؟

                 یا به تظاهر

    تزویر می کنید؟

    از شب هنوز مانده دو دانگی

    ور تایب اید و پاک و مسلمان

                                 نماز را

    از چاوشان نیامده بانگی !"

     

    هر گاو گند چاله دهانی

    آتش فشان روشن خشمی شد:

     

    "- این گول بین که روشنی آفتاب را

    از ما دلیل می طلبد."

     

    توفان خنده ها...

     

    "- خورشید را گذاشته ،

                     می خواهد

    با اتکا به ساعت شماطه دار خویش

    بی چاره خلق را متقاعد کند

                                       که شب

    از نیمه نیر بر نگذشته ست."

     

    توفان خنده ها...

     

    من

    درد در رگانم

    حسرت در استخوانم

    چیزی نظیر آتش در جانم

                                   پیچید.

     

    سرتاسر وجود مرا

                       گویی

    چیزی به هم فشرد

    تا قطره یی به تفته گی خورشید

    چوشید از دو چشمم.

    از تلخی تمامی دریاها

    در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.

     

    آنان به آفتاب شیفته بودند

    زیرا که آفتاب

    تنهاترین حقیقت شان بود

    احساس واقعیت شان بود.

    با نور و گرمی اش

    مفهوم بی ریای رفاقت بود.

    با تابناکی اش

    مفهوم بی فریب صداقت بود.

     

    (ای کاش می توانستند

    از آفتاب یاد بگیرند

    که بی دریغ باشند

    در دردها و شادی ها شان

    حتا

    با نان خشک شان.

    و کاردهایشان را

    جز برای قسمت کردن

    بیرون نیاورند.)

     

    افسوس !

                  آقتاب

    مفهوم بی دریغ عدالت بود و

    آنان به عدل شیفته بودند و

    اکنون

    با آفتاب گونه یی

                  آنان را

    این گونه

         دل

          فریفته بودند!

     

    ای کاش می توانستم

    خون رگان خود را

    من

         قطره

         قطره

         قطره

         بگریم

    تا باورم کنند.

     

    ای کاش می توانستم

                                - یک لحظه می توانستم ای کاش -

    بر شانه های خود بنشانم

    این خلق بی شمار را ،

    گرد حباب خاک بگردانم

    تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجا ست

    و باورم کنند.

     

    ای کاش

    می توانستم !

        احمد شاملو

     

    + نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 17:5  توسط ....  | 

    رمز گشایی سخته اما او اینو خواسته

    + نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 6:37  توسط ....  | 

    این روزها پشت نوشته هایم قلبیست که قطره قطره می چکد

    به مهمانی من بیا ،من تو را به نشستن در زیر پرتو های نقره فام ماه دعوت کرده ام اینجا که نشسته ام صدای نفیر باد به تبسم معصومانه ی  کودکان می ماند و عدالت چتری است تزلزل نا پذیر  از برای همه،  اینجا مردمان به جای تفنگ و باروت عطرو گل و رنگ هدیه می دهند . من شما را دوست می داشتم و عاشق بودم اما این عشق مرا اندوهگین می کند چرا که برای هدیه کردن هیچ ندارم من می خواستم چون مسیح ملکوت را به شما ارزانی کنم اما گویا خود نیز راز کوه و راز عمق دریاها و تبلور خورشید را نفهمیده ام و از برای همین ملکوت را به عشق زمینی بدل کرده ام اینجا انسانیت آسمانی است بلورین با تکه هایی از ستاره ها که مانند الماس نگین تازه عروسان می درخشد   به مهمانی من بیا نه در آسمان که در همین زمینی که به جرم عاشقی از آسمان و بهشت  دست کشیدیم و  به آن  هبوط کرده ایم  حقیقت آن است که دستان من تهی است  اما اندیشه ام را از من بپذیر این تمام دارائی من است .

     نوشته  بالا را نوشته بودم و هنوز نمی دانم چرا اسمی که برایش انتخاب کردم این بود (پشت پنجره هیچستانی است که می شناسمش ) و امروز نیک می دانم پشت پنجره  من و مردمی هستیم  که  سخت در تقلای دانستنیم تا چیزی و کسی بیاید و چشم دلمان را باز کند تا بدانیم  آ ن پشت چشمانی در انتظار خروج از هیچستانند

    شاید این است معنای انتظاری که هرگز نمی فهمیدم

     

    + نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 8:7  توسط ....  | 

    شاید مرادیگر نشناسی ، شاید مرا دیگر به یاد نیاوری ،اما من تورا خوب می شناسم . ما همسایه ی شما بودیم و شما همسایه ی ما و همه مان  همسایه ی خدا.

    یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی . و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم ؛تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم .

    خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی . توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود .نور از لای انگشتهای نازکت می چکید .راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان  می ماند .

    یادت می آید ؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان . تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد .اما زورش به ما نمی رسید .فقط می گفت : همین که پایتان به زمین برسد ، می دانم چطور ازراه به درتان کنم .

    تو ، شلوغ بودی ، آرام و قرار نداشتی ،آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی .

    اما همیشه خواب زمین را می دیدی . آرزویی رویاهای تورا قلقلک می داد .دلت می خواست به دنیا بیایی .و همیشه این را به خدا می گفتی .و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد .من هم همینکار را کردم ،بچه های دیگر هم ؛ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد.

    تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تورا، ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم و نه همسایه ی خدا.ما گم شدیم و خدارا گم کردیم ......

    دوست من ، همبازی بهشتی ام ! نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده .هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زند : از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است . اگر گم شدی از این راه بیا. بلند شو .از دلت شروع کن .

    شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم

    + نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 9:11  توسط ....  | 

     همراه قدیمی و دوست بسیار فهیمم  در پیغام خصوصی گلایه ای  را مطرح کردید که تنهاراه درست پاسخگویی را اینجا دیدم آنچه سالها در عالم کثرت سعی در پیدا کردنش داشتم را تنها با وحدت وجود دریافتم من نه ادعای دانشمندی کرده ام نه چیزی گفته ام که کسی بزرگم پندارد هر چه گفتم جز بهره گیری از شعر شاعران و فهم اندیشمندان و رسالت وجود و آزاد شدن از شر پیچیدگی هایم  نبود با شعری از صائب تبریزی ختم کلام می کنم زیرا این روزها تنها حرف قابل استنادم جز دین خدا شاعرانی هستند که ممات و حیاتشان خدمت به خلق بوده و هست

    عشق ، یکسان نازو درویش و توانگر می کشد  //   این ترازو ، سنگ و گوهر را برابر می کشد

    + نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 6:44  توسط ....  | 

     از تمام نوشته ها معرفی کتاب را بیشتر دوست دارم متن زیر از عرفان نظر آهاری است از کتاب ( در سینه ات نهنگی می تپد )

    هر آدمی دو قلب دارد ،قلبی که از بودن آن با خبر  است و قلبی که از حضورش بی خبر .قلبی که از آن باخبر است ،همان قلبی است که در سینه می تپد ، همان که گاهی می شکند ، گاهی می گیرد و گاهی می سوزد ،گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه ، و گاهی هم از دست می رود .با این دل می شود دلبردگی و بیدلی را تجربه کرد .دل سوختگی و دل شکستگی هم توی همین دل  اتفاق می افتد ، سنگدلی و سیاه دلی هم ماجرای همین دل است .

    با این دل است که عاشق می شویم ، با این دل است که دعا می کنیم ، و گاهی با همین دل است که نفرین می کنیم و کینه می ورزیم و بد دل می شویم .

    اما قلب دیگری هم هست ،قلبی که از بودنش بی خبریم ، این قلب اما در سینه جا نمی شود ، و به جای آن که بتپد ، می وزد و می بارد و می گردد و می تابد .

    این قلب نه می شکند و نه می سوزد و نه می گیرد ، سیاه و سنگ نمی شود ، از دست هم نمی رود ،زلال است و جاری ، مثل رود مثل نسیم . و آن قدر سبک که هیچ وقت ، هیچ جا نمی ماند ، بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد ، آدم همیشه از این قلبش عقب می ماند .این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی ، او دعا می کند .وقتی تو بد می گویی و بیزاری ، او عشق می ورزد ، وقتی تو می رنجی او می بخشد .....

    این قلب کار خودش را می کند ، نه به احساست کاری دارد ، نه به تعقلت ، نه به آن  چه می گویی و نه به آن چه می خواهی و آدم ها به خاطر همین دوست داشتنی اند .به خاطر قلب دیگرشان به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند

     

    + نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 9:53  توسط ....  |