|
|
|
|
|
آه بار خدایا گفتم :خسته ام گفتی : لاتقنطوا من رحمه الله ...از رحمت خدا نا امید نشوید ..زمر) گفتم : هیچ کس نمی دونه تو دلم چی می گذره گفتی :ان الله بین المره و قلبه خدا حائل است میان انسان و قلبش.... انفال )گفتم : هیچ کسی رو ندارم گفتی :نحن اقرب الیه من حبل الورید ....ما از رگ گردن به انسان نزدیک تریم گفتم ولی انگار اصلا منو فراموش کردی گفتی فاذ کرونی اذکرکم منو یاد کنید تا یاد شما باشم .....بقره ) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 7:53 توسط ....
|
|
||
|
|
|
|
|
چه افتخاریه وقتی یک نویسنده برات نظر می زاره یک آدم بزرگ و دوست داشتنی چه افتخار بزرگ تریه وقتی می بینی یک دوست یادت کرده و نمی تونی بگی چقدر شاد شدی بعد از یک روز سخت که صد بار فکر کردی فراموش شدی و بعد اومدی دیدی نه هنوز هم یاد می شی ... چقدر باشکوهه که از خوندن نوشته های بزرگان به این نتیجه برسی که خوبه تو هم تو بازی اونا شرکت کنی و اینو یک بازی دوست داشتنی بدونی... بازی با تخیل زیبا و رویایی بر مبنای تخیل هوشمندانه و دلت بخواهد که تو هم به بهشت سری بزنی و بعد با خودت فکر کنی که تو هم مردی و فرشته ی موت رو دیدی اومده جونت رو بگیره و تو بر عکس تصور دیگران اونو زیبا دیدی با چهره ای شبیه خودت با تمام بدیها و خوبیهای خودت و اومده بگه با من میای می خوام ببرمت جایی که عشق بلاعوض می دن ببرمت جایی که نه دیو هست نه لولو نه چیزایی که تو رو می ترسوند نه مردمی که بهت نیرنگ بزنن جایی که خود خود خود معبود هست با تمام مردمای خوب و بعد یادت بیاد که چه چیزایی رو باید بزاری و بری وای خدا چقدر آدم هستند که به من وابسته اند دختر جوونم و پسر کوچولوم همسرم مادرم پدرم و خانواده ام فامیلم دوستام و یک دنیا دوست که قطعا دلشون برام تنگ می شه و تو فاطی عزیز دلم که امسال نزدیک ترین محرم من بودی و هر وقت کم آوردم اومدم کنارت و تو عشق بلا عوض هدیه کردی و من اونو به دیده منت پذیرفتم .....گاهی وقتی هیچ کس نبود یکی بود که می اومد و می شد مرهم هر چی دلتنگیه صبوری رو بهم یاد می داد در حالی که خودش هم خوب اونو بلد نبود عشقو یادم می داد درحالی که خودش هم عاشق خوبی نبود چون نمی شه عاشق باشی و شک کنی نمی شه عاشق باشی و نیازمند آزمون های متعدد باشی اصلا عشق نیاز به آزمون رو مطرود می دونه وای چه حس عجیبیه انگار نفسم داره می ایسته وای حس سبکی می کنم دستامو کی می گیره برای بردن به اون بالاها خدایا دستات رو می بینم و من هم می گم لبیک... لبیک لا شریک له لبیک همونی که برای محرم شدن گفتم و بعد حس کردم نزدیک تر از همه ی فرشته ها به تو ام دارم میام خدایا منو در آغوش می گیری ؟
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:32 توسط ....
|
|
||
|
|
|
|
|
شنیده اید که فلاسفه دنیا را متفاوت می بینند حتی خدا و عشق و زیستنشان متفاوت است گاه به دانسته های فلسفی ام چنان متکی می شوم که فکر می کنم آیا حق با من است ؟؟؟؟ و درست ساعتی بعد می گویم کدام حق ؟؟بعد فکر می کنم نکند همین ما ادعا کنندگان باور می کنیم که حقوق معین می کنیم و تکلیف حق را معین می کنیم ؟فلسفه خواندن آیا از آن ژستهای روشنفکرانه و عادات غلط نیست ؟آیا احساس بطالت فساد نمی آورد ؟همین من نبودم که بارها صورت تو را خلاف واقعیت ترسیم کرده ام با تصویری بی نقص از یک مرد با چشم های مطیع و آرام و لبخندی بر لب و قدی متوسط و گونه هایی مهربان و شانه های امن ، مردی که روزی از شهری مفقود و از سرزمین رویاها خواهد آمد نامت را چه گذاشته بودم ..........هرچه فکر می کنم یادم نمی آید... وای چه غم انگیز است قهرمان بیاید اما تغییر کرده و دگرگون شده و متفاوت از رویاهایت.. رویاهارا می شود با یک آب معدنی به انتهای وجودت بفرستی ؟چقدر کار دارم که باید انجام دهم پس چرا بر نخواسته بزمین می افتم ؟ پس آنهمه قدرت و تحمل یکباره کجا رفت ؟برای من چه فرقی دارد که بشنوم خدا بزرگ است و دنیا بزرگ است وقتی می دانم دنیای من محصور است به همین جسم نا قابل و دیوارها و سکوت و خدایم هم متفاوت ترین خداو خواستنی ترین آنها ، من محصور همین تقدیرم که برایم تکلیف معین می کند منه گاه نویسنده از هیچ هم کمترم و باز صبر می کنم شاید بتوانم آنچه در من است را جایی فریاد کنم که هیچ شناخته نشود خدایا ای خدای هرچه مهربانی و خوبیست یاریم کن تا دیر قضاوت کنم و زود ببخشم و بتوانم شکیبایی کنم و همدلی و مهربانی را به وجود همه ی دوستانم هدیه کن |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 16:1 توسط ....
|
|
||