|
|
|
|
|
یادت هست که به من می گفتی خواندن بس است بنویس تو به مردم مدیونی یادت هست ؟؟؟؟ و من می گفتم تنها با خواندن و دانستن است که زنده ام خواندم در کتابهایی که هر روز می خوانم و از خواندن آن سیر نمی شوم آنها مرا غرق لذت می کنند می بخشند بی هیچ چشمداشتی و می نویسم گاه که تو هم بخوانی ،"بگذار تا تمام وجودت تسلیم شدگی را با نفرین بیامیزد ، زیرا که نفرین ، بی ریاترین پیام آور درماندگی است " و باز نوشته بود هر آشنایی تازه اندوهی تازه است که من سخت با آن مخالفت کردم و می دانم گاه آنچه می خوانیم اگر چه بهترین هم باشد با روح ما در نمی آمیزد . یادت هست یک بار برایت شعری سرودم که بالش نرم ، شراب شبهای خالی است و تو برایم کف زدی گلهای بالشم بیش از هر نوازشگری صورتم را می شناسد . همان گلهای گلدوزی دستهای چروکیده ی مادر بزرگ . بله تو راست می گفتی آبهای درون زمین هرچند زیاد و هر چند خروشان تا چاهی و دلوی نباشد هرگز تشنه ای را سیراب نمی کند . مرا تصدیق کنند یا انکار مرا مرا آغاز پندارند یا پایان من فرو نمی نشینم هرچند که هیچکس جز تو هرگز نخواهد فهمید از چه سخن می گویم من به چه کس مدیونم دوست من ؟ به آنان که گاه همان کاری را می کنند که فکر می کنند در این برهه از زمان درست ترین کار برای التیام روح درمانده ایست یا به آنان که از نوشته های من هدیه ای می سازند برای دوستانشان تا از آنان تشکرشود ؟ اینجا هستند بسیاری از آدمها که ما کنارشان اشک ریخته و خندیده ایم آنان دستهای مارا در مجاز که به سویشان دراز بود هرگز ندیده اند آنان مارا قضاوت نکرده اند . یا شاید هر روز برای سنگ خورانمان نقشه کشیده اند و ما بی خبرانیم . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 16:35 توسط ....
|
|
||
|
|
|
|
|
ترس .........امید ..........امروز ......دیروز ....یاس.........فردا .......شاید .....عشق .....شجاعت .....
پلیدی.......آدمها .......بچگی .......پیری ...... وحشت .........خدا .......تنهایی ....... بیهودگی .............آرزو........ خواب ........ سعادت ........مرگ ..........ایثار.......تکاپو ......شب و روز...............باران ................لبخند.......پیروزی .........آرزو ............. زن .............بچه .............مادر .......تو ............ هدف ........... اشک .........آه .............. شادی ..........معشوق ........ امیدواری........... مهربانی ...........دستهای تو ............فراموشی .........بوسه ............الان ..........زشتی ..........رویا .......... کبوتر .........امنیت .......... تکاپو ....تعامل .....تقابل ......... جنگ .......... صداقت .........صلح ...... هدف .......من ......... ایمان ........صبر........... و ... یک دنیای واژه ی دیگه رهام کنید حوصله ی خودمم ندارم چه برسه به واژه ها....واژه ها .....واژه ها .....که چقدر درگیرم با شما |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 14:54 توسط ....
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم می خواد به خودم اس ام اس بدم یا با خودم تماس بگیرم و گرنه می ترسم زنگ موبایلم زنگ بزنه بسکه زنگ نمی خوره خنده داره نه ؟ اصلا یادته بهت گفتم اگر بهم زنگ نزنی شمارمو می نویسم پشت یک اتوبوس و تو خندیدی و گفتی که چی ؟یادته بهت اس ام اس دادم گفتی مزاحم کارمی و منم برات نوشتم ببو گلابی موندم چرا به تو اس ام اس می دم !!! دلم می خواهد تنهایی برم کافی شاپ و برای تو قهوه ی ترک سفارش بدم و برای خودم قهوه ی اسپرسو با اینم خندت گرفت ؟ دلم می خواهد به خودم ایمیل بزنم و توش یک عالمه حرفای درگوشی به خودم بزنم حیف که ایمیل زدن بلد نیستم این یکی رو چی می گی ؟ دلم می خواهد یک هدیه بدم به پست با یک روبان صورتی پاپیون شده روش بنویسم به مقصد تهران کرج ........ برسد به دست ........ خود خودم با اینم مشکل داری ؟ با یک شاخه گل رز برای یک قرار عاشقانه چطوری ؟ اصلا چطوره برای خودم بستنی بخرم ؟ هوممممم ...... این یکی رو خودم نیستم آخه سردم می شه دلم برای یک دنیا حرف فرو خورده شور می زنه دلم برای احساسم که عمریه ناشناخته است شور می زنه دلم برای اینکه منو با دیگری اشتباه بگیرن شور می زنه اصلا دلم شور می زنه خوب .می گی چکارش کنم ؟؟ دلم یک عالمه کتاب قشنگ دیگه می خواد دلم یک فیلم عاشقانه می خواد که آخرش لیلی و مجنون به هم برسن و فیلم خوب تموم بشه دلم یک قصه می خواهد که آخرش کلاغه به خونش برسه دلم کادوی والنتاین می خواد کادوی روز عشق و روز عاشقا چیه از ما گذشته ؟ دلم کوفت می خواهد زهر مار می خواهد درد بی درمون می خواد این چطوره خوبه نه ؟ اصلا این صاحب مرده خیلی چیزا می خواهد تو جدی نگیر می ترسم زیادی خوشحال شی !! اصلا برا خودم نامه می نویسم اینجوری شروع می کنم سلام ( خوب حالا گیرم که سلام ) امیدوارم حالتان خوب باشد ( تو که می دونی هیچ خوب نیستم ) اگر جویای حال ما باشید بحمدالله خوبیم ( کی جویای حال تو بود اصلا ) و ملالی نیست به جز دوری شما ( این همه ملال بازم بگو ملالی نیست ای که روتو برم )باقیشم خصوصیه به یک زبان نامرئی که تو نمی بینی اما خودم می بینم و وقتی می خونمش ته گلوم شور می شه طعم اشکه یا خون دل نمی دونم پ ن ۱:ببخشید اگه دلتون گرفت پ ن ۲:راستی به لطف یک دوست بعد از چند سال یک بسته ی هدیه گرفتم و از ذوق نزدیک بود .... بازم جا داره بگم ممنون هزاربار ممنون پ ن ۳: جدی نگیرید آدما گاهی دلشون می گیره منم بد موقع قاطی کردم حالا که همه دیوونه شدن و دیوونگی دیگه مد نیست پ ن ۴: شما هم گاهی اینجوری می شید ؟؟ پ ن ۵: اصلا چطوره فاطی جون تو به من هدیه بدی ؟ یک جعبه شکلات قلبی کاکائو از اون خوشمزه گروناها که مرض قندم تشدید بشه و یکراست ............. این یکی عالیه |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 18:10 توسط ....
|
|
||
|
|
|
|
|
از دوستا ن همراه برای طولانی بودن این نوشتار پیشاپیش معذرت می خوام و از خود فروغ فرخزاد هم اگر نتوانستم آنگونه که شایسته است از او حرف بزنم آنجا که خودت می گویی
گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند ولی درباطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرایه بستند از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند ولی آندم که در خلوت نشستند مرا دیوانه ای بد نام گفتند در اینجا لازم است بگویم این نوشتار دیدگاه شخصی من می باشدو اگر خطایی دارد مورد توجه من است و بخشهایی از آن را با استناد به نوشته های حورا یاوری محقق و پژوهش گر دانشگاه کلمبیا در بخش مرکز مطالعات ایرانی برداشت کرده ام. مقاله ای طولانی است که تنها بخشی از آن را برگزیده و برایتان می نویسم . فروغ فرخزاد در دی ماه 1313 متولد می شود و در بهمن 1345 بر اثر سانحه ی تصادف و ضربه ی مغزی از قفس تن نجات می یابد او اولین زنی است که عمیقا در آثارش اعتقاد به جنبش زنان به چشم می خورد به همین علت من اورا مادر جنبش زنان و رها شدن از افکار سنتی غلط می دانم . او در 17 سالگی ازدواج می کند و اولین مجموعه ی شعرش با نام اسیر در همین سال منتشر می شود .حاصل ازدواج او پسری است به اسم کامیارشاپور که بعد از جدا شدن او از همسرش در سن 21 سالگی از داشتن او محروم می شود .فروغ در بعضی مکتوباتش می گوید سرانجام کامیار روزی بزرگ خواهد شد و مادرش را خواهد شناخت و هرگز او را از گفته ی دیگران قضاوت نخواهد کرد . از منظر من او تنها شاعر زنی است که جرات می کند معشوق خودرا به طور دقیق مرد قلمداد کند نه مانند بسیاری از زنان شاعر دیگر که برای نوشتن از عشق باز از لغات ادبی مربوط به عشق چون خال لب و چشم و ابرو و اینها وام می گیرند تا مفهوم عشق را نمایان کنند و به دلیل همین تفاوت بسیاری از قضاوتها بر علیه او شکل می گیرد زیرا ساختارشکنی در هر زمانی خطرات خود را دارد و مورد خشم اطرافیان قرار می گیرد با آنکه در بسیاری از شعرهایش خیلی بهتر از دیگرشاعران به مفهوم عرفان نزدیک شده است ولی عوامانه نادیده گرفته می شود. مضمون شعرهای او و نوشته ها و فیلمهایی که ساخته است و بازیگریش در فیلمها بیشتر اجتماعی است و دقیقا یک جور شوریدن و کاویدن مسائل مختلف زنان است . بعد از جدا شدن از همسرش راهی انگلستان می شود و فیلم سازی را می آموزد و در مسیر فیلم سازیش به محل نگه داری جزامیها در تبریز می رود و حسین فرزند یکی از زنهای جزامی را به فرزندی می گیرد و اثر نقاشی اواخر زندگیش مربوط به کشیدن چهره و پرتره ای از اوست جزامیهایی که فروغ را می شناسند تا اواخر عمر او با او مکاتبه می کردند . فروغ برای نشان دادن واقعیت آفرینش از خود گذشتگیهای بسیاری کرده و آنقدر در شعرهایش زیبا می نویسد که آنان که مطالعات ادیان مختلف دارند نیک می بینند که او کاملا به مفاهیم مطروحه در ادیان مختلف خصوصا قرآن واقف است برای آنکه بهتر درک کنید توصیه می کنم به خواندن مجموعه ی عصیان او که نیک می دانم او به مزامیرداود و دعای موسی نزد خدا و بخشهایی از اشارات انجیل و کتاب مراثی ارمیاءو قرآن ( خصوصا سوره بقره و قمر ) اشاراتی دارد او از عصیان بندگی به زیبایی می نویسد و در چندین جای کتاب به نظر می آید که گلایه هایی هم از آفرینش می کند که زبان نکوهش آ ن بی شباهت به سنائی و حافظ نیست اما چون یک زن است باز مورد قضاوت عوامانه قرار می گیرد دوران شک دقیقا دورانی است که نشان می دهد کسی که یقین حاصل می کند واقعا به مقصود رسیده است او سوالات زیادی را با خدا مطرح می کند سوالاتی که در ذهن بسیاری از ما شکل می گیرد و مارا مشوش می کند اما به دلیل نداشتن صداقت حتی از طرح آن عاجزیم ولی فروغ این مفاهیم را شفاف با خود خدا مطرح می کند
شعر گواه : آفریدی تو خود شیطان ملعون را عاصیش کردی و اورا سوی ماراندی این تو بودی ، این تو بودی کز یکی شعله دیوی این سان ساختی ،درراه بنشاندی در کنار چشمه های سلسبیل تو ما نمی خواهیم آن خواب طلایی را سایه های سدرو طوبی زان خوبان باد برتو بخشیدیم این لطف خدایی را مادراین جا خاک پای باده و معشوق ناممان میخوارگان رانده ی رسوا تو در آن دنیا می و معشوق می بخشی مومنان بیگناه پارساخورا .....« عصیان بندگی » عصیان و
باز برای قضاوت شعر دیگری را گواه می گیرم
فتح باغ آن کلاغی که پرید از فراز سر ما و فرو ریخت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی ، پهنای افقرا پیمود خبر مارا با خود خواهد برد به شهر همه می دانند همه می دانند که من و تو از آ روزنه ی سرد عبوس باغ را دیدیم و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست سیب را چیدیم همه می ترسند همه می ترسند ، اما من و تو به چراغ و آب و آیینه پیوستیم و نترسیدیم سخن از پیوند سست دو نام و هماغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست سخن از گیسوی خوشبخت من است با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو و صمیمیت تن هامان ، در طراری و درخشیدن عریانیمان مثل فلس ماهی ها در آب سخن از زندگی نقره ای آوازیست که سحرگاهان فواره ی کوچک می خواند ما در آن جنگل سبز سیال شبی از خرگوشان وحشی و درآن دریای مضطرب خونسرد از صدف های پر از مروارید و در آ کوه غریب فاتح از عقابان جوان پرسیدیم که چه باید کرد ؟ همه می دانند همه می دانند ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم در نگاه شرم آگین گلی گمنام و بقا را در یک لحظه ی نامحدود که دو خورشید به هم خیره شدند سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست سخن از روزست و پنجره های باز و هوای تازه و اجاقی که در آن اشیاء بیهده می سوزند و زمینی که زکشتی دیگر بارور است و تولد و تکامل و غرور سخن از دستان عاشق ماست که پلی از پیغام عطر و نورو نسیم بر فراز شبها ساخته اند به چمنزار بیا به چمنزار بزرگ و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم همچنان آهو که جفتش را پرده ها از بعضی پنهانی سرشارند و کبوترهای معصوم از بلندی های برج سپید خود به زمین می نگرند
او در شعر باغ خیال اشاره به محل فرود انسان و آموخته هایشان از طبیعت می پردازد همانکه بارها در قرآن خوانده ام. این شعر نشا ن می دهد که فروغ نیک می داند که در آیه ی 122سوره ی طه خداوند آدم و حوارا به جهت خوردن میوه ی ممنوعه می بخشد و تو به ی آنان را می پذیرد و من فکر می کنم اگر آن میوه ی ممنوعه که میوه ی معرفت بین نیک و بد است نبود بقاءو ادامه ی نسل ممکن نبود و این هدف آفرینش گم می شد پس خداوند درخت را جایی قرار داد تا آدم و حوا به آن دسترسی یابند وگرنه برای خدا کاری نداشت که آنرا پنهان کند . در سوره ی بقره آیات 35 به بعد هم از میوه ی ممنوعه می توان خواند و فهمید که چقدر زیبا در شعر این شاعره ی جوان از آن بهره برده است شعر گواه : تنها تو آگهی و تو می دانی اسرار آن خطای نخستین را تنها تو قادری که ببخشائی بر روح من صفای نخستین را « در برابر خدا»مجموعه ی اسیر شعر گواه از فروغ : عشقی به من بده که مرا سازد همچون فرشتگان بهشت تو یاری به من بده که در او بینم یک گوشه از صفای سرشت تو هرچه در آثار او عمیق تر می شوم بیشتر حس می کنم که اگر بی پروا نوشتن او نبو د شاید بسیاری از مفاهیم و مضامین عرفانی لطمه می دید و این در حالی است که بسیاری از بزگان و ادیبان دیگر هم چون شهریار شاعر هم عصر او و سنائی و حافظ هم همینگونه با خدا حرف زده اند ولی قضاوت در مورد آنان جور دیگری است این شعر حافظ را بخوانید : پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم و یا این اگر از باغ تو یک میوه بچینم چه شود پیش پایی به چراغ تو بینم چه شود ؟ من اورا شاعره ی زنی می دانم که بسیار زیبا می نویسد که جسم یک زن گاه بزرگترین ابزار خود کامگیهاست ولی اشاراتی دارد که نشان می دهد که همین جسم است که مارا زمینی و آدم وار می کند گرچه آنرا سد بزرگی برای رسیدن به معشوق حقیقی می داند
شعر گواه : او شراب بوسه می خواهد زمن من چه گویم قلب پر امید را او به فکر لذت و غافل که من طالبم آن لذت جاوید را و یا آنجا که می گوید اگر به سویت این چنین دویده ام به عشق عاشقم نه بر وصال تو به ظلمت شبان بی فروغ من خیال عشق خوشتر از خیال تو او از نگاه من زنی است که عشق انسانی را می شناسد و منشا تمام تمنیات جسم را هم خدا می داند گرچه گاهی به نظر می رسد یقه ی خدا را هم می گیرد اما به واسطه ی یاد گیری از کسی نیک می دانم که شک سرانجام به یقین منتهی میشود و او کورکورانه اطاعت نکرده است بلکه به اطاعت خدا رسیده است
درمکتوبی در آزاد تهرانی ، محمود مشرف ، نشر ثالث چاپ اول تهران 76 ص 343 می گوید : «من در مثنوی عاشقانه می خواستم یک حدی از عشق را بیان کنم که امروز دیگر وجود ندارد ، به یک جور تعالی رسیدن در دوست داشتن ، و م رسیده بودم و این حالت امروزی نبود......آن حسی که در من بود با این حرف ها فرق داشت ، آن حس مرا ساخت و مرا کامل خواهد کرد . می دانم ............به هر حال آن حس در چهارچوب خصوصیات آن زمان ، حس مهجوری بود ...» حورا یاوری می گوید : بهره گیری ژرف فروغ در مثنوی عاشقانه صورت هایی از خیال که فرخزاد در بیان آن حس سازنده و کامل کننده به کار می گیرد بی خویشتنی و از میان برخاستنش در برابر معشوقی که نه مثل معشوق عارفان آسمانی بلکه آشکارا زمینی و آدمی وار است ، دریغش بر عمری که با "من "خودش زیسته است یک بار دیگر راه شعر و زندگی اورا ، با همه ی نو بودن و امروزی بودنش در مسیر شعر و زندگی عارفات و شاعران بزرگ ایرانی قرار می دهد و من می گویم او بی شک شجاع ترین شاعر است که اینقدر با خود و مخاطبش صادق است که از قضاوت دیگران نمی هراسد و از نمی گردد تا دروغ بگوید و عوام فریبی کند واضح از جسم زن و روح زن و عشق آدمی و تن و همه چیز سخن می گوید و خطر قضاوت دیگر آدمیان را به جان می خرد ولی به خودش و مخاطبش دروغ نمی گوید او در بسیاری از آثارش به افکار پوسیده و ادعای مومنانی که خود رعایت ایمان نمی کنند یا روشنفکرانی که مردم را قضاوت می کنند شوریده است
شعر گواه : برروی ما نگاه خدا خنده می زند هرچند ره به ساحل لطفش نبرده ایم زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش پنهان زدیدگان خدا می نخورده ایم ....... مارا چه غم که شیخ شبی در میان جمع بر رویمان ببست به شادی در بهشت او می گشاید ، او که لطف و صفای خویش گویی که خاک طینت مارا زغم سرشت .... ماییم ، ما که طعنه ی زاهد شنیده ایم ماییم ، ما که جامه ی تقوی دریده ایم زیرا درون جامه به جز پیکر فریب زین هادیان راه حقیقت ندیده ایم بگذار تا به طعنه بگویند مردمان در گوش هم حکایت عشق مدام ما هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است در جریده ی عالم دوام ما «پاسخ » مجموعه ی دیوار در جایی خواندم (تعبیری وام گرفته از نام کتابهای فروغ ) فروغ "اسیر"به دنیا آمد سر بر "دیوار"زندگی کوفت "عصیان "کرد و در تلاش "تولدی دیگر" بری خودش و برای دنیا بود و " در آغاز فصل سرد " چشم از جهان فرو بست . روحش شاد و همواره قرین رحمت دوست |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 16:43 توسط ....
|
|
||
|
|
|
|
|
پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوس مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد با خوندن شعر زیر از فروغ اونقدر باورهام دستخوش تغییره و سوالی که بسختی می تونم ازش بگذرم،، موندم با خودم دست به گریبان و در عجبم که امروزه هم اگر کسی حرفهای فروغ رو بزنه حسابش پاکه چطور اون توی اون زمان تونسته از این حرفا بزنه ( پست بعدیم بدون شک شرح مختصری از زندگی و معرفی ابعاد شخصیتی این بزرگ یعنی زنده یاد فروغ فرخزاد است) خیز از جا پی آزادی خویش **** خواهر من ، زچه روخاموشی خیز از جای که باید زین پس **** خون مردان ستمگر نوشی کن طلب حق خود ای خواهرمن **** از کسانی که ضعیفت خوانند از کسانی که به صد حیله و فن **** گوشه ی خانه ترا بنشانند تا به کی در حرم شهوت مرد **** مایه ی عشرت و لذت بودن تا به کی همچو کنیزی بدبخت **** سر مغرور به پایش سودن باید ابن ناله ی خشم آلودت **** بی گمان نعره و فریاد شود باید این بند گران پاره کنی **** تا ترا زندگی آزاد شود خیز از جای و بکن ریشه ی ظلم **** راحتی بخش دل پرخون را جهد کن عهد که تامین کنی **** بهر آزادی خود قانون را و اما آن سوال بین زن بودن و خودبودن و مادر بودن و مادر ماندن کدام ارجح است ؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 10:31 توسط ....
|
|
||
|
|
|
|
|
دختر خوبم گاه تو می نوشتی و گاه من گاه تو حرف می زدی و گاه من گاه تو اشک می ریختی و گاه من گاه تو تا صبح بیدار بودی و گاه من حالا ببین که چگونه به هم پیوند خورده ذهن و روحمان و از هم جدا نمی شود حتی برای آنان که مارا می شناسند .........و این شعر از اوست
روزی در انتهای این گذرگاه بنفش روزی که گلبرگهای سفید تنها دلیل باغچه شوند روزی که هرگز کسی هیچ کجای پهناورسبز نگوید "من " روزی که بی دلیل لبخند زدن جرم نباشد روزی که ارزش عشق به راستی درک شود از " لابلای شب بوها " و از "پای آن کاج بلند " من متولد می شوم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 20:18 توسط ....
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 10:35 توسط ....
|
||
|
|
|
|
|
در رابطه با بحثی در مورد شباهت و مقایسه
از شباهت بیزارم از مقایسه بیشتر شباهت بین این علاقه و آن علاقه شباهت بین این کلام و آن کلام یا مقایسه بین این نگاه و آن نگاه بین دیروز و امروز از شباهت و مقایسه تنها به تکرار می رسیم نه چیزی بیشتر و از تکرار به عادت و از عادت به کهنگی و بیهودگی و از بیهودگی به خستگی و از خستگی به نفرت ما همواره در مخاطره ی کهنگی و بی سببی و نا آگاهی و بازنشستگی روح و غبار گرفتنیم مگر آنکه خودمان را در هاله ای از آگاهی و شعور ستر کنیم بسیاری از ما می گذارند روز مرگی در روحشان ریشه کند و بعد زمین و زمان را دشنام می دهند حال آنکه تنها خود مقصرند مقصر دنبال کهنگی رفتن و فراموش نکردن گذشته های بوی نا گرفته مقصر ماییم که پوسیدن در عین زنده بودن را می پذیریم و رها نمی کنیم آنچه باید رها کنیم . آنان که هستند می جنگند و آنان که نمی جنگند نیستند و آنکه می جنگد امید به پیروزی دارد حتی اگر شکست بخورد باز کاری کرده است و آنکس که کاری می کند هر قدر ناچیز در معرض اتهام آنان خواهد بود که کاری نمی کنند . دوست من تو به آنچه هستی اعتراضی نداری . از چه به آنچه نمی توانی باشی می اندیشی. بیا تشنگی را توصیف کن و از آب بخواه تا عطشت را فرو نشاند و هرگز از آب ماده ای توصیف ناپذیری در ذهن نساز که در این صورت حتی نمی تواند عطشت را فرو نشاند و تورا سیراب کند دنبال آبی که رفته گشتن هم همین است خوب فکر کن . عشق قیام انسانهای مقتدر است در برابر ابتذال اما مانند زندگی که تو می دانی هرگز قابل پس انداز نیست و عشق هم مصرفی است که چیزی که مصرف می کنیم از سرچشمه ی انرژی تراوش می شود و رو به ازدیاد می رود و گرنه آنچه مصرفی نیست خاموش می شود و گرچه در مورد عشق به جرات می توان گفت از بین نمی رود و خطر ی آنرا تهدید نمی کند اما باید تنها در ذهن بایگانی شود و پاسداری آز عشقهای گذشته لطمه ای بس ناجوانمردانه به عشقهای جدید و ساخت یک زندگی است بیا امروز یک لحظه تنها یک لحظه به زندگی با شعور دیگری نگاه کن با شعوری نو ارتباطی نو با برداشتی نو با فهمی نو با قدرتی نو و عشقی نو که این بار از روی شعور و اقتداراراده یا همان خواستن توست زندگی کن هرچند ممکن است هرگز طعم عشق جنجالی گذشته را ندهد اما به آن عمق بده از انسانیت و .........و به خاطر بسپار رود چیزی را که با خود می برد دیگر نمی توان بازش گرداند تنها می توان آنرا خاطره کرد می توان گاه خاطره ها را پاسداری کرد اما خاطره ها نباید واقعیتهارا به نابودی بکشد که هلاک هیچ واقعیتی تورا به مقصود نمی رساند |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 8:53 توسط ....
|
|
||
|
|
|
|
|
یک حس غریب
که البته اینرا روزی که زنده یاد قیصر از میان ما رفت نوشتم
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 13:52 توسط ....
|
|
||
|
|
|
|
|
با خود فکر کردم بالاترین عشقها عشق به فرزند است و عشق به مادر بودن ، و چشمانم را بستم تا خاطره ای را از مادر شدنم به خاطر بیاورم روزی که گرچه چندان بزرگ نبودم اما وجود بچه ای را در خود احساس می کردم لحظه ی با شکوهی است لحظه ی روئیدن عشق تازه چند ماهی از بارداریم می گذشت که فهمیدم مبتلا به بیماری توکسو پلاسموز یا بیماری گربه شده ام و دکترم گفت این بچه حتما ناسالم دنیا می آید و راهی جز سقط جنین وجود ندارد این عشق چنان عمیق بود که با آنکه می دانستم ممکن است که سرنوشت همیشگیم نگه داری از یک میکرو سفاال یا هیدرو سفال بشد حاضر نشدم از فرزندم بگذرم چرا که هر روز رشد و حرکت و نمو اورا در درونم احساس می کردم مادر بودن دردی ست که بسیار شیرین است . بعد از آن بارها با خود اندیشیدم عشق به فرزند در من باعث این حرکت شد یا عشق به مادر بودن .( و فرزندم بسیار باهوش و باذکاوت متولد شد) آن روز که مادر شدم چندان بزرگ نبودم یا اگر بودم هنوز به بلوغ فکری نرسیده بودم گو اینکه امروز هم که به قدرکفایت نمی دانم بچه ای ورژنی از یک انسان کوچک را در آغوشم گذاشتند و گفتند فرزند توست مادر شده ای بهشت را تجربه کن ....طعم گسی را حس می کردم من هنوز چندان مسئول اعمال خود نبودم چگونه می توانستم مربی و راهگشای دیگری باشم تعهدی که تعلق می آورد و تعلقی که خوشبختی و سپس مسئولیت و انتظارو از خود گذشتگی. سالها گذشت و من هر روز سعی در آموختن داشتم و امروز می دانم که هیچ نمی دانم چگونه تو انتظار داری که با این همه نادانی چیزی برای انتقال داشته باشم مگر من بیش از یک انسان چیز دیگری شده ام ؟؟؟قرار است قرار دلم بهشت را به من ارزانی کند یا من آن را به او یا اینکه به واسطه ی نادانسته هایم مورد شماتت قرار گیرم ؟ آمدنش به زندگی چفتم کرد و رویاها و آرزوهایم شد وجود او و سعادتش ، هرگز تمنایم نبود که آرزوهای بر باد رفته ام را در وجود او و چهار گوشه ی زندگیش جستجو کنم شش ساله بود که به من گوشزد کرد که هرگز فراموش نکنم او یک آدم دیگر است عین جمله اش این بود"فراموش نکن من یکی دیگه ام ، من شما نیستم "و اینجا بود که رابطه ی بین ما شکل دیگری گرفت و پذیرفتم که این من نیستم که به او می آموزم این یک تقابل دو سویه است تو موجود کوچک حاضر جواب به من آموختی که هرچند کوچکی اما حقارت را نمی شناسی تو بارها به من آموختی که اندوخته های تو به کمال انسانی بسیار نزدیک تر است تا دانسته های من متاثر از منی اما تو نیمه ی من نیستی زندگی یک بازی انفرادی است هرچند همه ی مهره ها روی هم تاثیر می گذارند اما بحث انتخاب را چگونه می توان منکر بود لذا لازم می بینم به فرزندم بگویم من هرگز چیزی بیش از تو نمی دانم و اگر منتظری تا تنها از من بیاموزی سخت در اشتباهی و باز در کتاب آن نویسنده ی توانا نوشته ای بود با این مضمون : کدام شاعر گفته بود کار ما بسی دشوارتر از کار خدا خواهد بود او فقط از هیچ دنیایی ساخت اما ما باید یکسر ویران کنیم سپس دگر باره جهانی از نو بسازیم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 10:21 توسط ....
|
|
||
|
|
|
|
چشماتو باز کن ، منو نگاه کن ، به نظر چجوری میام ؟ دیوانه یا عاقل ؟ اگر عاقلم که بی خیال اگر دیوانه ام چی ؟ خوابی که دیدم چی بروزم آورده قاطی پاطیم کرده خواب دیدم جلوی آینه ایستاده ام و از شنیده های دیگران در مورد خودم یا بهتر بگم در مورد زن رنج می برم بعد ناگهان تصمیم گرفتم با یک چاقو خودمو عوض کنم ابتدا با آن پوست صورتم را تراشیدم که به نظر مرد برسم پوست صورتم را برداشتم تکه هایی از پای چشمام رو که زنانه ترین عضو توی صورتم بود وپلکهامو که هدف بعدیم بود با آن مژه های غریبه ...بازم مرد به نظر نمیام ! حالا بینی و کناره هاشو تا به گونه ها ... بازهم نشد بازهم این چهره چهره ی یک زنه آها نوبت لبهاست باید اونارو حذف کنم و با چاقو تکه هایی از آن رو جدا کردم اما باز صورتم صورت متلاشی شده ی یک زن بود تکه های کنده شده روی زمین کنار پاهام چهره ی جدید ی رو بوجود آورده بود بدون چشم یا بهتر بگم با چشمانی بسته اما با نگاهی نافذ از زیر پلک که تا عمق استخوان رسوخ می کرد چهره ی جدید هم یک زن بود با احساسی آشنا خنده ای روی لباش بود مثل لبخند مونالیزا حاکی از درد یا شادی کسی چمیدونه ؟خوب که نگاه کردم تشخیصش برای من سخت نبود من احساس اونو همیشه می شناختم روی اون چهره ی خونالود ساختگی حزنی همراه شادی بود خوب می شناختمش بعد به چهره ی خونالود دیگه خیره موندم درحالی که هم خودم بود و هم نبود برام غریبه بود دردناک ترسناک با یک خنده ی شیطانی که تمام شد این همه ی قصه بود همه چی تمام شد......................... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 16:46 توسط ....
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دونم چی بگم مجله ی زنا ن را هم بستند
ای زنان با دستهای بسته چگونه تربیت می کنید مردهای آزاد سرزمینم ر ا زنان لغو امتیاز شد می گویند جرمش این است که مسائل زنان را سیاه نمائی می کند جرم زنان این است که در جامعه ی امنی زندگی می کند و می گوید امنیت ندارد می گوید می خواهیم حرف بزنیم به عنوان زنان سرزمینی آزاد اما اینجا ایران است با صدای مردانه زنان را چه به حرف زدن لغو امتیاز می شوند. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 13:19 توسط ....
|
|
||
|
|
|
|
اگر می خواهی زندگی ات عوض شود و از آن تو باشد به جای کند و کاو گذشته فقط کافی است کاری بکنی ........... یادت هست که با هم حرف می زدیم و من می گفتم حتی اگر لحظه ای چشمانت را ببندی ۶۰ ثانیه ی زیبا را از دست می دهی ؟؟و تو گفتی چه فایده دارد که وقتی چشمانم باز هم هست آنهارا نمی بینم !! یادت هست به تو می گفتم زندگی زیباست حتی در میان سرب و دود حتی در کلان شهرها و آسمان خراشها که به ظاهر سردند و زیر برف مدفون اما من در میان آنها هم دیدم پروانه ای می رقصید و قلبی از عشق می تپید و تو می گفتی سالهاست عشق را گم کرده ام غم پیدا کردن لقمه ای نان برایم وقت فکر کردن به زیباییهارا نگذاشته غم بنزین غم عشقهای دروغین موقت می گفتی شکم خالی و روح خسته و راه ناهموار و آینده نامعلوم توان تورا و حس زیبا دوستیت را کور کرده و من کودکانه می گفتم بیا فکر کنیم آن آینده ی نامعلوم از آن ماست شاد و دوست داشتنی می گفتی بچگانه است ظلم ببینیم و مشق عشق کنیم ؟؟؟!!!!!حال که چشمهایم را باز می کنم بیش از هر زمان باور دارم کاش رویاهایم را دنبال می کردم همانها که تو آنهارا خام و نا باورانه می دانستی کاش به رویاهایم پایبند می ماندم و ساده لوحانه باور می کردم آینده از آن من است و حداقل حال را فدای آینده و گذشته نمی کردم زندگی در اکنون را هم از دست داده ایم و امروزباید عزادار ساعتهایی باشیم که چشمانمان را به زیباییها بستیم و فراموش کردیم در زیر این شهر دود زده هستند مردمی که دلشان دریاست و خوشبختی را قطره قطره بو می کشند و ارزانی می دارند از سید علی صالحی این صبح، این نسیم ، این سفره ی مهیا شده ی سبز ، این من و این تو ، همه شاهدند که چگونه دست و دل به هم گره می خورند ......... .یکی شدند و یگانه تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد ، آمدی و آمدیم . اول فقط یک دل دل بود . یک هوای نشستن و گفتن . یک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن .و یک هنوز باهم ساده . رفتیم و نشستیم ، خواندیم و گریستیم بعد یکصدا شدیم .هم آوازو هم بغض و هم گریه ، همنفس برای باز تا همیشه با هم بودن . برای یک قدم زدن رفیقانه ، برای یک سلام نگفته ، برای یک خلوت دل خاص ، برای یک دل سیر گریه کردن ..... برای همسفر همیشه ی عشق ....... باران ! باری ای عشق ، اکنون و اینجا ، هوای همیشه ات را نمی خواهم ........ نشانی خانه ات کجاست ؟!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 10:27 توسط ....
|
|
||
|
|
|
|
|
زویا پیرزاد در کتابی نوشته است که مادر بزرگ گفت : نجابت یعنی اینکه زن تا قبل از ازدواج مطیع خواستهای پدر باشد و بعد از پیوند مقدس !!!! زناشویی از شوهر تمکین کند این آداب و رسوم هزاران ساله ی ماست..... و مادرم با پوزخند گفت : آداب و رسوم چندین هزار ساله ی ما در باره ی نجابت مردان چه نظری دارد ؟ 1 روزی که فرزاد و نازیلا با هم ازدواج کردند یک روز بی نظیر بود هنوز چند ماهی از ازدواجشون نگذشته بود که فرزاد به زنش گفت کاش عوض نشستن و روزنامه خوندن و فکر کردن مدام به کار بیرونت کمی هم به فکر خونه داری و داشتن بچه و غذا پختن بودی کاش یک کم هم فکر می کردی که قرمه سبزی رو چطور می پزن و به جای ساندویج سرد هاداگ روی میزمون یک بشقاب فسنجون و پلوی زعفرانی وجود داشت 2 سامان تمام بعد از ظهر رو توی اتاقش نشسته بود و با خودش فکر می کرد کجای کارش اشتباهه و چرا اون مثل همه فکر نمی کنه هزار بار جلوی آیینه به موهای ژل زده اش نگاه کرده بود هیچ چیز بدی ندیده بود و تازه به نظرش چقدر هم قشنگ میومد صبح همین امروز دختر همسایه از تیپ و موهاش تعریف کرده بود با خودش فکر کرد که تا کی باید به خاطر عقاید پدرش مورد بازخواست قرار بگیره اصلا به من چه که اون شهید شده من که زنده ام آخه دیروز عصر تو میدون نزدیک خونشون هفت حوض با یک پسری تکنو رقصیده بود و مثل همیشه عمو هزار ساعت براش سخنرانی کرده بود که تو بچه ی یک شهیدی و بعضی کارا نباید از تو سر بزنه و سامان با خودش فکر کرده بود که عقاید بابا مال زمان خودش بود و اون هم مربوط به زمان خودش بعد یاد نوشته ی باباش تو وصیت نامه افتاد که الگوش شهید چمران و خیلیهای دیگه بودند و به الگو های رفتاری خودش فکر کرد همین هنر پیشه ی خوشگل سینما اسمش چی بود .....آره همینو می گم مگه غیر اینه که تیپ و چهره اش بی نظیره و دل هر آدمی رو می بره 3 امروز یک نامه داشتم از دختری به اسم کلاره که خواسته بود بهش بگم راه درست چیه نوشته بود تو یک استان غربی زندگی می کنه و می خواهد زن کسی که دوست داره بشه اما خانواده اونوبرای یکی از پسرای فامیل ناف بریده بودند نفهمیدم چی می گه از یک نفر پرسیدم گفت یعنی وقتی دنیا اومده و بند نافو جدا می کردن به کسی قولشو دادند ... خیلی عجیبه آدم بچه ی خودشو بچه ای که از رگ و ریشه های خودشه رو اینطوری شوهر بده !!!!!!!! ( شوهر دادن به شرط چاقو) 4 نسترن می گفت وقتی دانشگاهمو تو رشته ی انگلیسی تموم کردم به اصرار پدرم زن مردی شدم که مومن و آقا و محترم بود عبوس و اخمو است و نجیب معاشرت رو دوست نداره و فکر می کنه باید تمام باید نبایدهارو یادم بده از نماز خوندن تا نوع چیدمان میز شام اونه که تصمیم می گیره فرزند کوچکی دردرونم شکمم شکل می گیره و به عوض خوشحالی به اسارتی فکر می کنم که بعد از دنیا اومدن اون گریبانم رو می گیره و منو بیشتر برده ی این مرد با خدا که مورد تایید صد در صد جامعه است می کنه عصر دیروز با هم رفتیم تو خیابون یک بستی سالار میوه ای تو دستای کسی بود خیلی به نظر عالی می رسید ازش خواستم یک بستنی برام بخره تقریبا التماس کردم اما اون گفت یک زن نجیب تو خیابون بستنی نمی خوره نمی دونم برای بستنی بود یا نازکدلی دوران بارداری که گریه کنون ازش خواستم بر گردیم خونه . صبح روز بعد با یک بوسه بیدارم کرد و یک بستنی تو رختخواب بهم داد گمونم وقتی رفته بود نون بخره خریده بود حالت تهوع داشتم عصبی بودم بستنی رو کوبیدم تو دیوار روبرو و پتو رو روی سرم کشیدم ، اون وقتی دختری رو می بینه که حجاب خوبی نداره یا پاهاش معلومه می گه اگر قدرتی داشتم چنان با تیغ پاهاشو مجروح می کردم که همه ی عمر یادش بمونه و من دلم توی سینه می لرزه و برای خودم و دختر درون شکمم اشک می ریزم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 12:28 توسط ....
|
|
||
|
|
|
|
|
این را از کتابی نوشته ام آیا آن گلدان لعابی کوچک سفالین لعاب خورده آبی که از لالجین خریدیم و با آن خاری که از قله های توچال برایت چیدم و بی شباهت به خود انسانها نبود با خارهایی برای زخم زبان زدن یادت نیست ؟که گلدان البته یک روز به ناگاه شکست !! و گلها که خشک شده بود مثل غبار پراکنده شد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 12:4 توسط ....
|
|
||
|
|
|
|
|
می گن نیاز جامعه ی جدید ارتباط داشتنه که ای مرده شور هر چی ارتباطه ببرن که نداشتنش یک جور بدبختیه داشتنش هزار جور |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 11:50 توسط ....
|
|
||