|
|
|
|
|
بچه که بودم عاشق خوردن بودم ( بگذریم از اینکه الان هم هستم) فلانی میآمد در حالی که لقمه ای در دستانش پنهان بود . ازشیر مرغ تا جون آدمیزاد را بشدت و با علاقه می خوردم و فرو می دادم و شده بودم مثال شکمپارگی فامیل محترم و هر بچه ای که غذا نمی خورد همه می گفتند نخوری می دیم فلانی بخوره و خلاصه داستان شکم پارگیمان زبانزد عام و خاص بود و شهره ی عالم هی نهیب می خوردیم که نخور چاق می شوی و بالاخره گوش ندادیم و تمام عمر محکوم شدیم به نخوردن ! القصه عاشق کله پاچه هم بودیم کنار پدرم می نشستم و لقمه هایی می گرفتم به مرکزیت شصت و محیط انگشتان به اندازه ی یک پیاله و یادم هست که همه به خوردنهایم می خندیدند و خودم چنان غرق در این لذت بودم که نگو و نپرس ... یک روز جمعه پدرم مهمانی صبحانه ای ترتیب داده بود و کله پاچه ای و تمام فامیل هم در کنار ما .آنروز خانوم جوانی که تازه با ما فامیل شده بود در جمع ما کنار من نشسته بود پدرم طبق معمول بشقابی کله و پاچه ی پاک شده کنار ما گذاشت و من هم لقمه ی اول را گرفتم داشتم فکر می کردم که هوم ...به به و بفرستمش توی حلقوم سیری ناپذیرم که خانمه گفت : این کجای کله پاچه است گفتم : چشم خانم جوان گفت : چطور دلت می یاد به خاطر بیار روزی با این چشمها می دیده و من هم که از قوای بی نظیر تخیل بی بهره نبودم کله ی گوسفندی را تجسم کردم با چشمانی سبز روشن (چرا که همیشه عاشق چشم سبز بودم ) که در حال نگاه کردن من است که ای وای مرا نخور! خلاصه لقمه ی بعدی کار به زبان رسیدو به همین ترتیب الا آخر و کار ما کشید به گریه چرا که شش سالگی ذهن انسان قابلیت تحلیل ندارد و بره ای با کمالات و زیبا پیش رویم تجسم شد با پاپیونی صورتی بر سرش که بع بع می کرد و التماس که مرا نخور این ماجرا هنوز هم گاه ذهنم را درگیر می کند که بابا بعضی چیزارا نباید آنالیز کرد بخور بره ........یا نه برای خوردن هر چیز باید عدالت و انصاف رعایت شود که در این صورت باید لب از خوردن فرو می بستم که غیر ممکن می نمود و بارها از خودپرسیدم که فرق آن زن جوان و انسان شکموئی چون من در چیست؟ و شاید آنقدر کله پاچه دوست داشتم این کله اینقدر نپز مانده ؟؟!! فکر می کردم شروع هر کاری باید با لذت همراه باشد یا بر اساس منطق و اصول درست؟ و اساسا اصول درست را چه کسی تعیین می کند ؟ هزاران چرا در مغزم جوانه زدکه با چگونه تغییر مسیر داد و هنوز در مغزم به چگونگی خیلی چیزها فکر می کنم و با آنکه از آن روز لب به خوردن کله پاچه نزدم هنوز در حسرت و رویای خوردنش به تفکرم و در حسرت و آرزوی خوردن این غذای لذیذ نفرت انگیز |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 19:49 توسط ....
|
|
||
|
|
|
|
|
با اینکه عاشق مدل جدید وب لاگم بودم اما از آنجا که دوستانم مهم ترند و همه می گفتند مدل جدید و قالب کنونی دیر بالا میاد ناچار به عوض کردن شدم قالب قبلی را برام طراحی کرده بودن و با عوض شدنش حتی برام مقدور نیست اسم کسی که قبول زحمت کرده بود رو پیدا کنم و رسما ازشون تشکر کنم پس با این پست اینکارو کردم بابت قالب و طراحی اون سپاسگزارم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 10:52 توسط ....
|
|
||
|
|
|
|
|
شب ها همه شب پر از ستاره ماه و آسمان پر از تصویر تو و من و صدا ها که از خاطره ها تبعیت می کند ، خاطره ها که گاه خاموش و بی صدا می آیند و تو می شوی سراسر نورو و صدا و گاه چنان بادبادکی تورا با خود می برند به هزارتوی ابرها و بیکرانه ی آسمان و گاه خاموش و سر بزیر تر از تو اند و گاه می اندیشیدم کاش می شد تمام رودهای آرام و برکه های کوچک را دریا کنیم ، و باز دغدغه ها ی دلم این بود که هیچ دریایی هرگز از طوفان نهراسیده و باز هم طوفانی را ندیده ام که دریایی را به کام خود بکشد و باز موجهایی که ساحل را می ترساند و دریارا صلابت و ابهت و تلاطم می بخشد . امشب خودرا درونی اتاقی محبوس کردم تا به قتل عام تصویرها و اصوات و خاطره ها همت کنم شب را برای اینکه شب است و تاریک است و احساسم را پنهان می کند وقتی سر بر بالین گذاشته ام دوست دارم . آنگاه که در اتاقم محبوسم و خواب آلوده ام و شیفته ی بیداری ، عاشق شنیدن صدای هوهوی باد لابلای درخت اقاقی پشت پنجره ی اتاقم وقتی که شب را عبادت می کند تا سپیده دمان . وسوسه ها صبح را ظلمانی می کند و شب را نور باران ، باور نداری ؟ پس بیا عزادار تاریخی باشیم که نابود کرده ایم و باور کنیم ما همانگونه که به داشتن امید محکومیم به تصرف خوشبختی محتاج تریم . برای من که با خودم حرف می زنم راهی جز حفظ اعتقاد به خوشبختی و تلاش خیره سرانه برای قدرتمند جلوه کردن نمانده است . نمی دانم چرا گاه شبها فریادی از اعماق دور می لرزاندم . یادم می آید که کسی گفت راه بهتر از مقصد است که وقتی در راهی دیگر نگرانی برای مقصد معنا ندارد می گفت بیا برویم بی آنکه به رسیدن بیاندیشیم ..........ای قربان همه ی آدمهای زمین که انگار همه با هم کمک کردند تا من باشم و این گیجی که چقدر عمیق است و زیبا .و دوست من تو چقدر خوبی که برای رسیدنت به باورهایت سهمی هم برای دیگران قائلی و من چقدر پلید که دیگران را هم مقصر می دانم برای نرسیدن هایم و تو چقدر قدرشناسی و من قدرناشناس .و می دانم که آدمهای بزرگ گاه چنان بی نام و نشان هستند که هرگز کسی به آنها اقتدا هم نمی کند ولی باز بزرگند . اما می خواهم خالصانه کوچکیم را بپذیرم تا عوض شوم که یاد بگیرم خاک بودن گاه رشد و نمو را یاد آور می شود . اگر پرنده را به قفس کنی مثل آن است که آنرا قاب گرفته ای یا بر روی سنگ قبری حک اش کرده ای. پرنده ی دربند همانقدر باطل است که عشق در قاب یاد .............. منت آب و دانه ات را به سر پرنده می گزاری اما چه سود همانگونه که عشق طالب حضور است نه ادعا او نیز منت نمی پذیرد . امروز اما می بینم که عشق نخستین را ویران می کنی تا عشق دیگری را بنوشی و باور کرده ای که انسان محتاج دوست داشتن است و می گردی تا خلوص بیابی و جلا و شفافیت و من باز معتقدم که تنها یک بار می توان عاشق بود این فاصلهاست که ارتفاع صدارا مشخص می کند یک بار عشق واقعی اتفاق می افتد که یادم هست در کتابی خواندم که در عشق حرفه ای شدن محال است و ناممکن . این بار تو حرفه ای تر قصه ات را بازگو می کنی و با کلمات اطیف تری که اثر کند حتی در دل سنگ . و باز سعی کن شاید که بتوانی آنرا به قصه ای لطیف و غم انگیز بدل کنی که به تو باور هدیه کند و به دیگران توجیه و تلقین . ترک عشق کردن به از تبدیل کردن آن به یک تراژدی و یا کمدی برای نمایش . یادهایی که گاه ریاکارانه آنرا نمایش می دهیم تا بگوییم ما دوست داشتن را فریاد می کنیم وچقدر این جمله را دوست می دارم که می گفت : اگر تمامی لحظه های زندگیمان را زندگی کنیم دیگر چندان جایی برای خاطره بازی و خاطره های عاشقانه رقت انگیز باقی نمی ماند . و تو راست می گویی من تمام لحظه هایم را زندگی نکرده ام چقدر زیباست بدانیم که بدل و اصل و خرد و کلان زشت و زیبا و مبتذل زندگی هم نامش زندگی است و هرکس همانگونه که می خواهد زندگی می کند ظرف و قدح شراب وقتی پرپرپر شد تنها می تواند سر برود مظروف بزرگ تر از ظرف محکوم به فناست . که نیک می دانم که عادت همه چیز را ویران می کند حتی عظمت عشق را ،، عادت به بیهودگی و خستگی و نفرت تبدیل می شود روزگاریست که آموخته ام دیگر کلام عاشقانه دلیل عشق نیست . و اینک تو بدان دوستی رو چنان باور کردم که...............
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 21:8 توسط ....
|
|
||
|
|
|
|
|
لحظه لحظه که بزرگ تر می شدم بیشتر حس می کردم که رها شدم و تنها تر دیگه نه مادری کنارم بود که شیره ی جانشو بی منت به کامم بریزه نه بابایی که نون بی منت تقدیم کنه با یک تیپا پرت شده بودم میون یک مشت آدم عجیب غریب تر از خودم میان یک مشت آدمی که با همشون همین کار شده بود و عقده هاشونو سر هم خالی می کردن و حتی الگو هاشونو ازشون گرفته بودن و به جای یک حسین پر از رسالت و راستی و صلابت کسی که شمشیرمی کشه و همه چیزشو برای احقاق حق میده یک حسین تشنه مفلوک و مظلوم ترسیم شده بود یک حسین تو سری خور که جنگو به تشنگی می بازه و علمدارشو که در اوج قدرت است رو بی دستی مفلوک تعریف می کنن و دسته های عزای اون بدل می شه به کارناوالهای تخلیه ی هیجانی و این بار حسین مظلوم ترین مظلوم عالم می شه و علم دار بی علم ترین علمدار ، چرا که علمهای چند تیغ تزویر به دست نا اهلان می افته و علم از علمدار ستانده می شه و به جاش آرنولد می شه قهرمان هزار چهره ی روئین تن چجوری بلدیم قهرمان ذلیل کنیم و ذلیل قهرمان حتی اگر قرار بزاریم یک حکومت دینی داشته باشیم دین رو حکومتی می کنیم و همیشه صد پله از کشورهای دیگر عقب می مونیم چون مقدسات و دیانت را ابزار سیاست می کنیم نه سیاست را ابزار دیانتمون روز عاشورا رو تصویر کردن سخت است روزی که حسین جلوی چشم عده ای که به ناحق بودن همشون معتقد بود ایستاد و فریاد هل من ناصر ینصرنی سر داد با اینکه می دانست فریادش دگر به گوشهای بسته ی ظلم نمی رسه خدایا و عصر آن روز تازه مصیبت بر زینب شروع می شود " امان از دل زینب " زینبی که به جای نفرین روی تل زینبیه " ام ایجیب" می خونه و خدایا به من بیاموز که با حجم تنهایی ام در این روزها کنار بیایم و پیام این پایمردی را دریابم و صبر زینب و آزادگی حسین در مقابل ظلم و یاوری ابوالفضل را نصیب تمام دوستدارانت بفرما اگر حال دعا را یافتید فراموش نکنید ملتمس دعائی هم هست " التماس دعا " |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 17:49 توسط ....
|
|
||
|
|
|
|
|
در یکی از کتابهای نیچه جمله ای خواندم که دلم می خواهد تو هم آنرا بخوانی هان ! از فرزانگی خویش به تنگ آمده ام و چون زنبوری انگبین بسیار جمع کرده ، مرا به دستهایی نیاز است که به سویم دراز شوند . می خواهم ارزانی دارم بخشش کنم تا دیگر بار فرزانگان میان مردم از نابخردی خویش شادمان شوند و تهیدستان دیگر بار از توانگری خویش از این رو می باید به ژرفنا در آیم همان گونه که تو شامگاهان می کنی بدانگاه که به فرا پشت دریا می روی و نور به جهان زیرین می بری تو ای اختر سرشار! خشنودم باز فروغی برمن دمیده است و صبح دیگری آغاز شده است سلام به صبح آنگاه که می دمد سلام به روشنی و آب سلام به باران سلام به سفره ای پراز نان به همان نان سنگک و لقمه ای که در دستان توست و می دانم که برای من است به لیوان چای و عطر دل انگیز عشق سلام به پایان سلام به غربت |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 16:26 توسط ....
|
|
||
|
|
|
|
|
باز هم صبر می کنم ،شاید روزی آمدی و گذاشتی حرف هایم را بزنم لااقل ، و باز ریاکارانه باور کردم که آمدنت به خاطر علاقه ات به من است . کاش باورت این بود که می توان قصه ی عشقهای بی شماررا را رها کرد و تنها و با خلوص عاشقانه به همان طفلی می نگریستی که محتاج بودن با تو بود و تو هرگز نفهمیدی ... اما در عصر ما چه کسی خالصانه سخن گفتن و خالصانه اندیشیدن را آموخته است ؟ به خدا که اگر در همین قلت عاشقانه زیستن کسی رسم عشق بداند ،شکوه و عظمت وجودش مکملی خواهد بود برای انسانیت نمی شود که تو باشی و من عاشق نباشم ،، اما می شود که گاه خودم را هم به اندازه ی تو یا شاید بیشتر از تو دوست بدارم که قبول ندارم عشق حل شدن در معشوق یا نادیده گرفتن خود است .چه قشنگ است این جمله که می گفت : حافظه برای عتیقه کردن عشق نیست ، برای زنده نگه داشتن آن است |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 14:40 توسط ....
|
|
||
|
|
|
|
پیش بینی تولستوی : روزی را می بینم که مردم به افکار هم دسترسی خواهند یافت می نوشتم و می گفتم : آخر چرا باید بنویسم من که چیزی بیش از شما نمیدانم نه دلنشین تر از شمایان می نویسم نه دانستن از زوایای ذهنم برای شما هیجان انگیز است. اصلا دیگر نمیدانم برای که می نویسم سر در گم شده ام که نکند که این نوشتنها همان آداب تخلیه است که اگر پیش نیاید ذهنم فاسد شود . تو فکر می کنی نوشته هایم برای دیگران دلچسب خواهد بود؟ گفتم هیچ می دانی آقای ...طالب عدالت جهانی است و آقای ... مرد خوش دلی است که سکوت را ثواب می داند و خانم ....حامی ظلم و جوراست و می گوید تا دنیا پراز ظلم نشود منجی نخواهد آمدو آن یکی بورژوائی است که می گوید هرچه دارد ارث پدری است و اموالش بعد از انقلاب بیشتر که نشده هیچ ! که سهمی برای صدور انقلاب هم هزینه کرده است .آقای .....می گوید عدالت را مهمان سفره هامان می کند و من در این میانه هرچه می نویسم و فریاد می زنم نه خوانده پاره می شود گوشها سنگین است دوست من ! سته ام یک مغز کوچک و هزار حرف نگفته می گفتی بوی نفرت و غربت بدترین بوهاست و من بو گرفته ام بوی نفرت و غربت بوی سکوت بوی حبس ابد بوی زندان بوی اعدام بوی سنگسار و بوی زنی که خلقت زنانه اش را هم باید انکار کند بوی تعفن می دهم چه سود من از به دوش گرفتن سنگینی بار دنیا درمانده ام هر روز شرحه شرحه می شویم هر روز خوراک تمام روزنامه ها و رسانه هاییم مدتهاست رسانه ی ملی تصویر سنگ خورانمان را خوراک می کند گلوله باران ماه را خورشید دربند را سینه ی دریده ی آه را پرنده ی بر دار را آواز در گلو خفه شده را اهل این شهر هم که باشی از میدان آزادی هرگز نمی توانی ذره ای به خانه سوغات کنی از میدان پیروزی هیچ نصیب نخواهی برد به تمام واژگان دنیا هم مسلط شوی بی قلب و مغز نمی توانی چیزی بنویسی گیرم که نوشتی کسی نمی خواند گیرم که بخواند چیزی نمی فهمد دست و پایم زنجیر است فرض محال واژگانم را از بند رهاندند قلب و مغزم در بند است چه سود
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 22:39 توسط ....
|
|
||
|
|
|
|
|
توصیه می کنم اجازه دهی کلمات ، زخمها ، دردها ی گذشته نوشته شود سپس با دقت آنهارا بررسی کنید بپذیرید و به خاطر آنچه که یاد گرفته اید و تجربه کرده اید آن را دوست بدارید و بدان افتخار کنید انتخاب و پذیرفتن آن توانائی این را به شما می دهد که گذشته را تبدیل به آواز ، شعر ،درد، تسکین ، یا آداب و یا.........کنید و یا اینکه با میل خود آنهارا فراموش کنید و یا هر طور که صلاح می دانید آن را کنار بگذارید و خود راآرام آزاد کنید تا غرق لحظه ی اکنون شوید یاد بگیرگذشته را با تمام سختیها باید طی می کردی تا به جایی که امروز هستی برسی بدون آنکه ذره ای به کسی ظلم کنی . فراموش می کنم که دوست داشتم حق با من باشد ،،، لذا به تو می گویم تحت هر شرایطی حق با شماست ( چون خواست من است آرام و آزاد باشم نه حق به جانب ) که به خدا اساس همه ی کارهای معنوی در بخشش است کارلوس کاستاندا می گوید : شما نمی توانید مسائل رابا همان ذهنی حل کنید که آنهارا ایجاد کرده است . هر راهی فقط یک راه است ، اگر دل شما می گوید آن را رها کنید ، هیچ اهانتی به شما یادیگران نیست برای دوستی که حس کردم دلتنگ است با آرزوی خوابهای رنگی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 22:51 توسط ....
|
|
||
|
|
|
|
|
یادش به خیر بچگیها در همسایگیمان پیرزنی اصفهانی زندگی می کرد که هر وقت دلتنگ می شد با فریاد می گفت : خدایا مرا بکش و عصر همان روز که حالش بد می شد داد می زد خدایا گفتم مرا بکش اما نه به این جلدی (جلد = با فتحه روی ج به معنی زود می باشد ) حالا باید به خدا بگوییم خدایا گفتیم نعمتت را بر ما ارزانی کن اما نه اینکه آسمانت را بر سرمان آوار کنی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 8:17 توسط ....
|
|
||
|
|
|
|
|
طعم شور پفک مرا با خود به خلصه ی زمان بچگی می کشاند آن زمان که شادیهامان رنگ ریا نداشت و کذب نبود خنده هامان مستانه و مهمانیهامان مهمانی نور و پرنده بود رقصهامان صوفی وار و بقل هامان جایگاه مهرورزی و بازوان عریانمان پر از معصومیت کودکانه بود که محبت می پراکند و عشق ارزانی می داشت بی آنکه مورد تهمت قرار گیرد سیاست نون و آبمان نبود به تکه ای نان تازه دلخوش می شدیم هربار که بزرگ بودن و غم روزگار کلافه ام می کند کافی است کنجی بنشینم و پفکی را مزه مزه کنم و چشمانم را ببندم و خیالم را رها کنم تا به یاد بیاورم که احساسم هنوز بچگی را شادی را سرمستی و سرخوشی را از یاد نبرده است وای باز طعم پفک و مزه ی شور دلنشین بچگی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 12:52 توسط ....
|
|
||
|
|
|
|
|
بسیاری از افکار ما حتی با توجه به آنکه خودرا بسیار زیرک باهوش و مترقی می دانیم از روی آگاهی و روشنفکری نیست و گاهی بسیار از فلسفه هاو افکار عامیانه ی ما به یک جهان بینی کامل منجر نمی شود و باعث لطمه خوردن به ما و به بیراهه رفتن زندگی ما می شوند افکار مزخرف و اطلاعات غلط گاه مارا چنان اسیر باورهای غلط می کند که به سیر تکاملی ما لطماتی اساسی می زند و درما تنش ،افسردگی ،اضطراب ،احساس یاس و احساس گناه و ناامیدی و عصبانیت ایجاد می کند برای از بین بردن باورهای سمی غلط قطعا بید پادزهرهایی بس قوی و کار آمد پیدا کرد که زندگی مارا به سمت شادی و نقض غلط زیستن هدایت کند . گاه کسانی می آیند که با سفسطه های ساده لوحانه می نشینند تا بنای وجود ما فرو بریزد و آنان گاه با ابزار قلدری گاه ابزار ترس و گاه ابزار محبت خودرا مسلط می کنند اما دوست عزیز هرگز فردی که خودراعاقل می پنداردنمی گذارد پیشداوری و جهل و بر چسب زنی های غلط و تحریف های شناختی اورا به چالش و بازی عوامانه ای بکشد که گریز از آن غیر ممکن جلوه کند ومطلق اندیشی گاه بزرگترین فکر سمی است که استدلالهای مارا نیز به ورطه ی نابودی می کشد بسیاری از افراد ترسو را می شناسیم که سعی در بدست آوردن دل دیگری دارند اما آدم شجاع در فکر تسخیر روح دیگران نیست و رفتار صحیح و انسانی در او خودبخود جاذب است و دوستانش بی شک بیشترو و دوستیهایش عمیق تر است .ما انسانها بیشتر از نجواهای درونی خود در رنجیم که با نیروهای مثبت فکر مادر تناقض و تضاد است و اینک یک نصیحت از یک انسان کوچک :آدمهایی با افکار سمی در اینگونه فکر کردن متبحرند و نباید توقع داشته باشیم با یک اندیشه ی مثبت عدم تعادل ذهنی خودرا رفع کنند بلکه برای کنار گذاشتن نجواهای درونی منفی ممارست و تمرین درست اندیشی و یادگیری آن بسیار لازم است که قطعا در این راه سوالات بی شماری مطرح می شود که برای پاسخگوئی به هرکدام از آنها لحظه شماری می کنم . خوشحال بودن گام نخست بعد از تمرین اول می باشد و برای این تمرین شناخت از لذت های واقعی زندگی امری است بدیهی و غیر قابل انکار . گام دوم را بر مبنای کنترل نکردن اطرافیان بردارید ، ما در حد اعلای کنترل آنرا تجربه می کنیم نمونه ی بارز آن نوع بزرگ شدن و رفتارو دستورات پدرو مادرهایمان که الحق زندانبانان مجربی هستند ف سپس اجتماعات بزرگتر مدرسه سیاست های شغلی و قوانین غلط حکومتی از آن نمونه هاهستند چرا شخصی را که دوست داریم مانند پرنده ای در دستهایمان خفه اش می کنیم چگونه مطمئنیم راهی که مادرست می پنداریم درست تر و به خیرو صلاح نزدیک تر است که در این شرایط اگر خفه نشویم ناچار به طغیانیم یک رابطه ی صحیح فرزند و والدین عاشق و معشوق یا هر نوع کنش ارتباطی دیگر برمبنای تعهد هزاربار دلنشین تر از تصاحب و مالکیت است که تقاضا از توقع برتراست و همه ی ما محقیم طبق سناریوهای خود زندگی کنیم حتی اگر خطا کنیم این حق حتی از طرف خدا هم بر ما محفوظ می باشد . نتیجه آنکه کنترل رفتارهای دیگران امری است بسیار ناپسندو ناخوشایند. تاچند روز قبل دلیل خشم خود را نمی فهمیدم ولی امروز میدانم خشمگین شدن معنایش این است که دیگری برمن بسیارمسلط و چیره شده و نفوذکرده است تا آنحد که من خود واقعیم را گم کرده ام بگذار اگر قرار است دیوانه شوم حداقل خود دیوانه شوم نه بدست دیگری که به خدا اگر بخواهیم مردم با مادرست رفتار کنند نخست باید خود با آنها به نیکی و درستی رفتار کنیم امروز با نجوایی درونی و اصلاحی نجات یافتم که اگر رفتار دیگری را دوست ندارم حداقل برای آن رفتار پاداش قائل نشوم و برای اینکه با من بد رفتار کرده به او لبخند نزنم و وانمود نکنم رفتارش ایرادی ندارد باید با نا مهربانی محکم برخورد کنیم و سبب نشویم به ما ظلم شود که به خدا طرزحرف زدنمان هزاربار مهم تر از حرفی که می زنیم و صراحت هزاربار از کنایه بهترو مثمرثمرتر یاد بگیریم حرفهای مهم را مدبرانه بزنیم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 19:3 توسط ....
|
|
||
|
|
|
|
|
با خود صادق بودن کار ساده ای نیست ،ولی منجر به رهایی می شود . با پی بردن به مشکلات و بر طرف کردن آنها یاد می گیری به تمامیت به خودت اعتماد کنی و برای آن ارزش قائل شوی . اگر می خواهی در تله نیفتی در مورد خودت به عنوان یک فرد "خوب" یا "بد " قضاوت نکن تو چیزی را که لازم بود برای درست زندگی کردنت انجام داده ای و بی شک این تنها روشی بود که تو برای انجام دادن آن کار می دانستی ، در نظر گرفتن این نکته سبب می شود که کمتر کسی بتواند تورا قضاوت کند که چگونه انسانی هستی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 22:25 توسط ....
|
|
||
|
|
|
|
"عکسو کش رفتم برای همین آدرس زیرشو بر نداشتم که منصفانه عمل کرده باشم " تیتر یک روزنامه ی ایران امروز این بود : "مالیات گرفتن دولت از مهریه های سنگین" که براحتی قابل تصوره چون این ملت زیر سایه ی دولت مهر ورزه اگر به مهریه های پایین لطف می شد و زنان کم مهریه رو مورد مهر ورزی قرار می داد جای تعجب بود و چه کس اهمیت می ده که بسیاری از زنان ایران اسلامی دارند شرافت را با نان معاوضه می کنند |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 21:35 توسط ....
|
|
||
|
|
|
|
سلام به روح الهی که فقط با شناخت او می توان از دریای تاریک و طوفانی به ساحل آرام و نورانی گام نهاد و شناخت او تنها از راه خودشناسی میسر است خواندن این جمله ی قرآنی مرا به فکر فرو برد : خداوند سرنوشت هیچ قومی و ملتی را تغییر نمی دهد مگر آنکه آنها خود سرنوشت خودرا تغییر دهند... با خود فکر کردم که فاصله ی بین موفقیتها و شکستها فاصله ی بین آگاهی و نا آگاهی است یافاصله بین غفلت و هوشیاری یا به قول دوست بسیار محترمی بین آدم بودن و نا آدم بودن راستی اگر در تله ی گرفتاریهای زندگی گیر کرده ایم یا دچار روزمرگی هستیم وقت نجات و بیرون رفت همین الان است و راه آن در آمدن از این تله که قرآن می گوید :" لیس للانسان الا ما سعی" برای انسان همه چیز در سایه ی تلاش بدست می آید . نیک نگاه کن هر کس دنبال همانی است که بدست می آورد . کسی عشق می طلبد کسی آگاهی طلب می کند کسی فلسفه می خواند و کسی زندگی می خواهد و دیگری همه چیز را ... تو هم طلب کن تنها بخواه و هر چیزی که تورا به شدن نزدیک می کند بطلب. مراقبه ای پنهانی با خود و خدای خود گاه خوندن یک متن گاه خوندن مناجات یا دعا گاه مدیتیشن و گاه شنیدن یک ترانه یا شعر می تونه آدمو به اوج و قله ی خواستن و دانستن و تزکیه برسونه آهنگ زیر از شکیلا منو به این نتیجه رسوند
بارالها مددی که از تو غافل نشوم بارالها مددی غریب و سائل نشوم کمکم کن که پر از عشق شود دفتر دل کمکم کن که ورق پاره ی باطل نشوم با تو درویش منم گذشته از خویش منم آنکه از همگان بیش منم (گذشته از خویش منم 2) مثل یک شاخه ی سنگین پرم از بار نیاز بارالها چکنم گربه تو مایل نشوم دل درویش من این ثروت بی پرده وفا آیه ی بذل تو ام چگونه نازل نشوم با تو درویش منم گذشته از خویش منم آنکه از همگان بیش منم (گذشته از خویش منم 2) من یکی قطره و تو ساحل دریای وجود کمتر از هیچم اگر من به تو واصل نشوم بار الها حاصل بودنمی این تحفه ی دل مددی کن که سر افکنده زحاصل نشوم با تو درویش منم گذشته از خویش منم آنکه از همگان بیش منم (گذشته از خویش منم 2)
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 20:28 توسط ....
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی خوش نه شرط لازم دارد : سلامت کافی برای آن که کار لذتبخش شود ثروت کافی برای بر آوردن نیازهایت قدرت کافی برای مبارزه با مشکلات و فائق آمدن بر آنها حسن نیت کافی برای اعتراف به گناهان و دست کشیدن از آنها شکیبائی کافی برای زحمت کشیدن تا به ثمر رسیدن کاری خوب نیکوکاری کافی برای آن که خیری به همسایه ات برسانی عشق کافی برای بر انگیختن ات به این که به حال دیگران مفید باشی ایمان کافی برای آن که خواست خدارا به تحقق برسانی امید کافی برای آن که ترس ها و نگرانی های مربوط به اینده را از تو دورکند و اما کاش می گفتی کافی چقدر است |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 20:52 توسط ....
|
|
||
|
|
|
|
|
در این برهه از زمان که شعور زنان به بالاترین سطح بلوغ عاطفی و شغلی خود در دنیا نزدیک می شود و زنان در دیگر نقاط جهان نشان داده اند که می توانند بخشی از مسئولیتها و تقدیرو سرنوشتشان را خود رغم بزنند و دستاوردهای علمی و شغلی بی نظیری را تجربه می کنند و نخبگان کشور ها در یافته اند که برای اینکه بخش اعظمی از تهدیدها به فرصت تبدیل شود لزوما برای بهبودی در سطوح کلان ارتقاء کیفی و حصول این مهم باید گامهای اساسی برای ارتقائ کیفی و علمی و مطالعاتی و آموزشی زنان برداشت چرا که هر زن حداقل روی چندین نفر از افراد خانواده تاثیر گذار است نمی دانم که چرا کشور ما با توجه به اینکه در بسیاری از آموزشها با نرمهای جهانی فاصله ی زیادی دارد مانند کم کردن سهمیه جنسیتی زنان در بسیاری رشته های دانشگاهی در ایران و خیلی از تحرکاتی که بعضا با آن روبرو بوده اید و این بار بازی سیاسی دیگری را از جانب حکومت شروع کرده است برخورد گزینشی با مسئله ی حجاب و مصادیقی چون چکمه و اعلام تبرج بودن آن که جای تعجب است که نگاه حکومتی به زن هم انگار نوعی نگاه به ابزارو کالا است گرچه شگفت آور نیست در مملکتی زندگی می کنیم که برای عذل و نصب وزرا هم از بچه ها ی صورت سوخته و جگر سوخته ابزاری برای بازیهای سیاسی می سازیم بی آنکه حتی عوام بدانند چرا این بچه ها بعد از چند سال در تلویزیون ابزار نمایشی بوده اند ....من به شدت معتقدم مردان فهیم و با شعور ایرانی نیز از برابری حقوق زنان و بالارفتن سطح آگاهی و شعور در زنان ایران احساس آرامش خواهند داشت مادامی که ما باید از نظام خواهش کنیم تا حقوق اولیه انسانی مارا به ما بر گرداند ما برده هستیم و کشور از نظام برده داری استفاده می کند و راه برون رفت آن باید بدست توانمند زنان ایرانی طراحی گرددو قوانین باید نه تنها مطابق شئونات زن ایرانی و برابر با نظام بین الملل طرح و مطرح گردد این کمترین خواسته های انسانی است |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 22:13 توسط ....
|
|
||