|
|
|
|
|
چه افتخاریه وقتی یک نویسنده برات نظر می زاره یک آدم بزرگ و دوست داشتنی چه افتخار بزرگ تریه وقتی می بینی یک دوست یادت کرده و نمی تونی بگی چقدر شاد شدی بعد از یک روز سخت که صد بار فکر کردی فراموش شدی و بعد اومدی دیدی نه هنوز هم یاد می شی ... چقدر باشکوهه که از خوندن نوشته های بزرگان به این نتیجه برسی که خوبه تو هم تو بازی اونا شرکت کنی و اینو یک بازی دوست داشتنی بدونی... بازی با تخیل زیبا و رویایی بر مبنای تخیل هوشمندانه و دلت بخواهد که تو هم به بهشت سری بزنی و بعد با خودت فکر کنی که تو هم مردی و فرشته ی موت رو دیدی اومده جونت رو بگیره و تو بر عکس تصور دیگران اونو زیبا دیدی با چهره ای شبیه خودت با تمام بدیها و خوبیهای خودت و اومده بگه با من میای می خوام ببرمت جایی که عشق بلاعوض می دن ببرمت جایی که نه دیو هست نه لولو نه چیزایی که تو رو می ترسوند نه مردمی که بهت نیرنگ بزنن جایی که خود خود خود معبود هست با تمام مردمای خوب و بعد یادت بیاد که چه چیزایی رو باید بزاری و بری وای خدا چقدر آدم هستند که به من وابسته اند دختر جوونم و پسر کوچولوم همسرم مادرم پدرم و خانواده ام فامیلم دوستام و یک دنیا دوست که قطعا دلشون برام تنگ می شه و تو فاطی عزیز دلم که امسال نزدیک ترین محرم من بودی و هر وقت کم آوردم اومدم کنارت و تو عشق بلا عوض هدیه کردی و من اونو به دیده منت پذیرفتم .....گاهی وقتی هیچ کس نبود یکی بود که می اومد و می شد مرهم هر چی دلتنگیه صبوری رو بهم یاد می داد در حالی که خودش هم خوب اونو بلد نبود عشقو یادم می داد درحالی که خودش هم عاشق خوبی نبود چون نمی شه عاشق باشی و شک کنی نمی شه عاشق باشی و نیازمند آزمون های متعدد باشی اصلا عشق نیاز به آزمون رو مطرود می دونه وای چه حس عجیبیه انگار نفسم داره می ایسته وای حس سبکی می کنم دستامو کی می گیره برای بردن به اون بالاها خدایا دستات رو می بینم و من هم می گم لبیک... لبیک لا شریک له لبیک همونی که برای محرم شدن گفتم و بعد حس کردم نزدیک تر از همه ی فرشته ها به تو ام دارم میام خدایا منو در آغوش می گیری ؟
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:32 توسط کاغذ باطله
|
|
||
|
|
|
|
|
شنیده اید که فلاسفه دنیا را متفاوت می بینند حتی خدا و عشق و زیستنشان متفاوت است گاه به دانسته های فلسفی ام چنان متکی می شوم که فکر می کنم آیا حق با من است ؟؟؟؟ و درست ساعتی بعد می گویم کدام حق ؟؟بعد فکر می کنم نکند همین ما ادعا کنندگان باور می کنیم که حقوق معین می کنیم و تکلیف حق را معین می کنیم ؟فلسفه خواندن آیا از آن ژستهای روشنفکرانه و عادات غلط نیست ؟آیا احساس بطالت فساد نمی آورد ؟همین من نبودم که بارها صورت تو را خلاف واقعیت ترسیم کرده ام با تصویری بی نقص از یک مرد با چشم های مطیع و آرام و لبخندی بر لب و قدی متوسط و گونه هایی مهربان و شانه های امن ، مردی که روزی از شهری مفقود و از سرزمین رویاها خواهد آمد نامت را چه گذاشته بودم ..........هرچه فکر می کنم یادم نمی آید... وای چه غم انگیز است قهرمان بیاید اما تغییر کرده و دگرگون شده و متفاوت از رویاهایت.. رویاهارا می شود با یک آب معدنی به انتهای وجودت بفرستی ؟چقدر کار دارم که باید انجام دهم پس چرا بر نخواسته بزمین می افتم ؟ پس آنهمه قدرت و تحمل یکباره کجا رفت ؟برای من چه فرقی دارد که بشنوم خدا بزرگ است و دنیا بزرگ است وقتی می دانم دنیای من محصور است به همین جسم نا قابل و دیوارها و سکوت و خدایم هم متفاوت ترین خداو خواستنی ترین آنها ، من محصور همین تقدیرم که برایم تکلیف معین می کند منه گاه نویسنده از هیچ هم کمترم و باز صبر می کنم شاید بتوانم آنچه در من است را جایی فریاد کنم که هیچ شناخته نشود خدایا ای خدای هرچه مهربانی و خوبیست یاریم کن تا دیر قضاوت کنم و زود ببخشم و بتوانم شکیبایی کنم و همدلی و مهربانی را به وجود همه ی دوستانم هدیه کن |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 16:1 توسط کاغذ باطله
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 16:51 توسط کاغذ باطله
|
|
||
|
|
|
|
|
خواب دیدم در ابتدای جاده ای مه گرفته ایستاده ام نه پایان برایم معلوم بود و نه آغاز ترسیده بودم چشمانم را بستم و در فراموش خانه ی دلم به دنبال چیزی برای نجات، بوسه ای شیرین از خاطرم عبور کرد و به یک باره احساس پرواز در من زنده شد روحم همراه آن بوسه از اندوه پاک گردید وجودم مزین به اسمائی شد که تا آن زمان نشنیده بودم سوره ی تبارک و طارق خوانده شد و نسیم صبحدم غبار از جاده ها زدود در من معنا مرده بود و ناگهان کالبدم تمام معناهارا یافته بود نفرت از روحم زدوده شد تغییر مسیر کائنات را حس و باور کردم و می دانی دید چشمانم تغییر کرد و چشمانم این تعبیر را با خود تکرار می کرد تاکنون می دیدی و نمیدی و امروز با وجود بسته بودنت حتی عمق دریا را می بینی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 16:7 توسط کاغذ باطله
|
|
||
|
|
|
|
|
جبران خلیل جبران جمله ی دلنشینی دارد : "عجیب است اشتیاقم به بعضی از لذت ها بخشی از رنج من است" روح مرا سیراب کن ، عطش جانم را فرو نشان ، انسانیت را برایم معنا کن ، همواره می پنداشتم دو قطب قدرت در من است بدی و خوبی یکی قوی و یکی مبارز و موعظ گر امروز که خوب می نگرم من نه اینم نه آن و نه از آنها منفک که من هر دوی آنهایم . که اگر هر کدام بر دیگری غلبه کند باز من نیز در مبارزه ی آنها شریکم گاهی افتخار نصیب می برم و گاه توفیق و گاه شرم و کاهلی و یاس با این همه این هردو ست که مرا می سازد و معنای انسان به من می دهد . من انسانم گاهی با فضایل انسانی و گاهی با خطاهای انسانی و خطاهایم را بر من ببخش و باز به من بیاموز که من محتاج دانستنم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 16:4 توسط کاغذ باطله
|
|
||
|
|
|
|
|
زیر نور زیر نور ماه ،ستاره های ریز و درشت نقره ای ، شبی پر از ترانه و شعرو و ترنم باران ، صدای پای غوک و زنجره ها نالان ،نشستن چشم در چشم ما،،، من و مستی نگاه من که خیره به آسمان نشسته ام به ماه نقره ای ، که شاید این شب سیاه معجزه ای کند و بگوید که عاشقانه خوانده ام غزل غزل بلد نبوده ام ، کنار چتر شب سکوت می کنی که بشنوی صدای قلب خویش و ناگهان هزار ستاره در وجود تو نرم و مست غروب می کنند مسیح وار نشسته ای که شاید این قلم نوشته ای نویسد از سکون رهاندت ولی نمی شود و باز سکوت می کنی و نگاه می کنی شب است اگر چه آسمان مشوش است ولی پر از ستاره است اگر چه شب به ماه مزین است ولی سلام نیست .تو همچنان ز یاد نمی بری سلام می کنی به ماه نقره ای به خواب خوب خویش به گرمی بهار که نرم می رود به جسم و جان تو به هر نگاه تازه پشت می کنی و باز نشسته ای و عشق را نشانه رفته ای و همچنان تعبیر دوباره می کنی تو عشق را شناخته ای اگر چه باز بهشت را به نرمی هبوط باخته ای |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 15:56 توسط کاغذ باطله
|
|
||
|
|
|
|
|
سخنان دیروز رییس جمهور : دست اندکارتمام گرانی در عرصه ی جامعه عده ای دشمن ( البته فرضی ) و خرابکار هستند و گرانی در عرصه ی مسکن با وجود دستور های مکرر من برای کم کردن نرخ بهره ی بانکی گوش ندادن مسئولین بانکها می باشد حرکات موازی در بعضی کارها مثل گمرکات و گرفتن مالیات از بعضی ارگانها و نگرفتن از بعضی دیگر را ....... که باید بگویم جناب رییس جمهور شما یا دغل کار و دروغگوی ماهری هستید که برای سکوت جامعه عوام فریبی می کنید یا باید خوشبینانه بپذیریم که راست می گویید که در این صورت وضع به نفع شما تغییر نمی کند چرا که در مقام رئیس قوه ی مجریه ناتوانی خودتان را بارها در تریبون های ملی فریاد زده اید |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 13:6 توسط کاغذ باطله
|
|
||
|
|
|
|
|
نوشته بود در آغاز هیچ نبود من بودم و دستان توانای تو که گل من را می سرشت و روح بلندی که نرم نرمک به خاک می نشست و بر من دمیده می شد تو بودی و من ...تو نیازمند خلق دیگری و من نیازمند خلق تو ،،، و دستان تو که پیکر نوئی را می سرشت حالا تو بودی و او و من که مبهوت نگاه او بودم در منظر آفرینش تو ... آرامشی در چشمی مخموربا مژگانی سیاه موج می زد . این پیکره از من بود یا از تو روح تو در چشمان او موج می زد نرم نرمک در پیکرم لغزید و من سیب را چشیدم هبوط به حلاوت و شیرینی و این آرامش می ارزید بهشت ارزانی آنان که عشق را تجربه نکرده اند . یک سوال خیلی سخت تا بحال فکر کرده اید چرا به خاطر تجربه ی عاشقی آدم از بهشت رانده می شه و وعده ی خدا بهشت و می و حوری برای همون آدم است اگر زاهد و پارسا و مومن باشه |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 12:33 توسط کاغذ باطله
|
|
||
|
|
|
|
|
گمان می کنم تنها فارغ التحصیل رشته خبرنگاری در آموزش و پرورش استان تهران باشم و با مراجعات مکررم برای اعمال مدرک تحصیلیم در این چهارسال فارغ التحصیلیم متوجه شدم جایگاهم در روابط عمومی است گرچه مدیرکل اداری آموزش پرورش طی نامه ای برایم نوشته است به نظر می رسد مدرک خبرنگاری در آموزش و پرورش کاربردی ندارد و خاص صداو سیما می باشد ( خنده دار نیست ) آن هم در وزارت خونه ای که خبرگزاری مستقل داره و روزنامه هاو نشریات متعدد.... اداره ی ما همه چیش به هم میاد !!! متاسفانه هنوز از مزایای مدرک تحصیلیم بهره مند نشده ام و این چند خط درد و دلی بیش نیست
دكتر حميد نطقي، بنيانگذار روابط عمومي علمي در ايران حدود 50 سال قبل گفته است كه «هر مديريتي سزاوار همان روابط عمومي است كه دارد. » اين جمله مشهور دكتر نطقي به معنا و مفهوم ارتباط نزديك مديريت ارشد هر سازمان با دانشي به نام علم ارتباطات در حوزه اطلاعرساني ازطريق روابط عمومي حرفهاي است. متاسفانه با اينكه عمر دانش روابط عمومي در سرزمين ما به نزديك پنج دهه ميرسد، اما هنوز "روابط عمومي" براي مديران ارشد نظام يك موضوع جدي نيست. هنوز انتخاب مديران روابط عموميها از سر تفنن و بدون توجه به تخصص و دانش و تجربه و حتي شخصيت ژني و ظاهري آنها انجام ميشود |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 15:30 توسط کاغذ باطله
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز این جوک برام اس ام اس شد می گن احمدی نژاد گفته بابا من نه استاندار بودم نه شهردار نه حتی رییس جمهور من فقط اشتباهی بودم من فقط جو گیر بودم ...... خدائی سریال این دفعه مهران مدیری بر عکس همیشه که کلی از مصادیق طنز دور بود و من اسمشو گذاشتم آدم ضد فرهنگ این بار برای خودش تو تاریخ طنز کولاک کرد و به یاد ماندنی شد و با مردم آشتی کرد گرچه بیش از هر بار از روحیات نا متوازن ما ایرانیان گفت و در واقع یکی به میخ زد یکی به نعل اما گمونم چند وقت بعد باید بگیم زنده یاد مهران مدیری البته این از جرم صدا و سیما و رسانه ملی تو یک حکومت توتالیتر دور از دمکراسی چیزی کم نمی کنه جالبه در چنین جوامعی گاه خاموش بودن رسانه ها گاهی موجب پیشرفته جالب نیست |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 13:36 توسط کاغذ باطله
|
|
||